#حصار_تنهایی_من_پارت_1126
- آيناز جون؟ لباستو چند گرفتي؟
- يک و خورده اي.
پوزخندي زد و گفت: ولخرجي کردي!
- عزيزم! من مثل شما اختاپوس نيستم که چند دست لباس بخرم!
با عصبانيت گفت: خب معلومه بايدم بيخيال باشي؛ چون پولشو داداش بي زبون و ساده ی من داده.
امير: هر چي خرج آينازم کنم، کمه و هر چيم بخواد، براش مي خرم. قيمتشم مهم نيست. مگه آراد اين همه برات خريده، کسي چيزي گفت؟
فرحناز ديگه چيزي نگفت. همون مغازه اي که آراد آدرس داد، وايساد. پياده شديم؛ سمت مغازه مي رفتيم که فرحناز دم گوشم گفت:
- بيشعور!
- باشه!
سريع رفت تو.
امير: چي گفت؟
- هيچي! داشت تخليه حرص مي کرد!
رفتيم تو .تا چشم کار مي کرد، کفش بود. انواع و اقسام کفش. از رنگ و مدلاي مختلف مي تونستي پيدا کني. همشون شيک و خوشگل بودن. البته قيمتاشونم خوشگل بود! جلوی يکيش نوشته بود دویست. آدم وحشت مي کنه نگاشون کنه! فرحنازم افتاده بود تو جون کفشا و هر کدومشون به نظرش خوشگل بود رو به پا مي کرد.
romangram.com | @romangram_com