#حصار_تنهایی_من_پارت_1124
...
- باشه، ما بيرون منتظرتون مي مونيم.
داخل ماشين منتظر مونديم. يهو چشمم افتاد به فرحناز که با ساکاي خريد تو دستش و با ذوق مي اومد طرف ما.
گفتم: امير!
- جانم؟
- فرحناز چند سالشه؟
- بیست و شش؛ چطور؟!
- اصلا به رفتاراي بچگانش نمياد!
- آخه همه مثل شما سنگين و با وقار که نيستن؟
نگاش کردم و با لبخند گفتم: نظر لطفتونه!
- لطف نيست؛ واقعيته!
به چشماي خاکستريش خيره شدم. هنوزم بهم مي خنديد. چشماي خندونشو دوست داشتم. اگه غمي داشت، تو چشماش نمي ریخت. بخاطر همين، هيچ وقت نفهميدم کي ناراحته. اگرم فهميدم،حتما غمش زياد بوده. حيف اين چشماي خاکستري که روش غبار غم بشينه.
با خنده گفت: خوشگله؟
romangram.com | @romangram_com