#حصار_تنهایی_من_پارت_1112


- مهمون داريم!

- کي؟

- عشقت فرحناز؛ عشقم امير!

آراد نگاه تندي بهم کرد و گفت: اگه بابام نخواد فرحنازو به من بده، تو به زور به ريش ما مي بنديش.

امير اومد تو و با تعجب به ما دو تا نگاه کرد و گفت: کجا به سلامتي؟! شال و کلاه کردين!

آراد: اگه اجازه مي داديد، مي خواستيم براي فردا شب خريد کنيم.

امير با لبخند گفت: فکر نمي کني يارتو اشتباهي برداشتي؟!

- دوتاشونو مي برم!

امير مچ دستمو کشيد طرف خودش و گفت: هر کي با يار خودش! جر زني هم نداريم!

- خب چرا فرحنازو تو نمي بري؟

امير خواست حرفي بزنه که فرحناز با جيغ اومد تو و گفت:

- آراد؟ اين سگ لعنتيو يا بکش يا بفروشش! هر وقت اومدم تو اين خونه، پاچه منو گرفت.

نمي دونستم به قيافه ی فرحناز بخندم يا بخاطر دعواهاي اين دو تا ناراحت باشم؟ فرحناز کنار آراد وايساد.

romangram.com | @romangram_com