#حصار_تنهایی_من_پارت_1110


همينجور که سمت دستشويی مي رفت، گفت: اگه حرفمو گوش مي کردي و توي يکي از اتاقا مي خوابيدي، الان اينجوري نمي لرزيدی.

وقتي رفت تو، رو بالشتش خوابيدم و يه نفس عميق کشيدم. چه بوي خوبي مي ده! چه جاي نرمي داره! خوش به حالش!

- گفتم بخوابي يا بشيني؟

سريع نشستم و برگشتم و گفتم: ببخشيد!

- اگه دوست داري بخواب!

بلند شدم، پتو رو گذاشتم رو تخت و گفتم: نه، ممنون.

چون امروز قرار بود براي جشن نامزدي کامليا بره خريد، دير تر بيدارش کردم.

آراد يه لقمه جلوم گرفت و گفت: بعد از صبحونه برو حاضر شو، مي ریم خريد.

لقمه رو برداشتم و با خوشحالي گفتم: واقعا؟! يعني مي ذاريد باهاتون بيام خريد؟!

- آره خب!

- واي ممنون! ديگه داشتم ديوونه مي شدم که با کي برم خريد؟ چون جايی هم بلد نبودم.

خنديد و گفت: تهرانو يه روز نشونت بدن، روز بعد، خودت نقشه تهران رو مي کشي!

منظورشو نفهمديم. گفتم: چي؟!

romangram.com | @romangram_com