#حصار_تنهایی_من_پارت_1107


- حالا چه فرقي مي کنه؟ اومدي ديگه!

- نقشته، نه؟

فنجونو برداشت؛ پا رو پا انداخت و با لبخند گفت:

- چرا من هر کاري مي کنم مي گي نقشته؟

- چون قبلا همچين رفتاري با من نداشتي!

با همون لبخند گفت: چرا از من يه ديو ساختي؟

- چون روز اول بهم ديو نشون دادي. اگه از اولم با من همينجوري خوب بودي، هيچ وقت فرار نمي کردم.

- مي خواي باور کنم؟

- آره، باور کن. چون هيچ زنداني ای از زندانبانش خوشش نمياد. بيشتر بد رفتاري هاي تو منو فراري داد. هم رفتارت، هم حرفات.

به فنجونم نگاه کرد و گفت: قهوتو بخور سرد مي شه.

قهوه مو برداشتم؛ يه قلپ ازش خوردم و گفتم:

- تا کي مي خواي نقشتو پيش ببري؟

- تا وقتي که دوستم داشته باشي.

romangram.com | @romangram_com