#حصار_تنهایی_من_پارت_1099


خنديدم و گفتم: نه! اون موقع که برات کتاب مي خوندم، ساعت يک و دو مي رفتم. الان که تازه دوازدهه!

- حداقل خودتو بپوشون سرما نخوري. بيرون هوا سرده.

چقدر دوست دارم يکي نگران حالم بشه.

گفتم: باشه!

رفتم بيرون. تا دم در،همرام اومد.

گفتم: برو تو، نمي ترسم!

- مي دونم دختر شجاع! همين جا وايميسم. برو!

کلاه سويشرتمو انداختم رو سرم و دستمو کردم تو جيبم و راه افتادم و ازش دور شدم. برگشتم ديدم هنوز اونجا وايساده. با سرعت به سمت خونه رفتم و خوابيدم.

تو خونه ی منوچهر بودم. همه ی دخترا بودن. نگار و مهناز و... راه مي رفتن. صداشون مي زدم اما هيچ کس محلم نمي ذاشت. دستي رو شونم خورد؛ برگشتم.

ليلا بود. با ناراحتي نگام کرد و گفت: چرا منو کشتي؟

- من نکشتم ليلا!

داد زد: دروغ نگو! من فقط مواد مي خواستم، چرا کشتيم؟

با ترس عقب عقب مي رفتم. اون آروم مي اومد جلو.

romangram.com | @romangram_com