#حصار_تنهایی_من_پارت_1097


- اگه بهت خبر مي دادم که دردش بيشتر بود؟

خواست بره که خاتون مانعش شد و گفت شام بايد بمونه. اميرم از خدا خواسته موند. چون دلش نمي خواست تو اون خونه تنهايي شام بخوره.

موقع شام، امير به بهونه اينکه دستم درد مي کنه غذا بهم مي داد و عصبانيت آراد که لحظه به لحظه بيشتر مي شد رو مي ديدم. حتي بعضي وقتا غذا رو به زور آب پايين مي داد. يه جورايی غذا کوفتش شده بود. علت کاراي اميرو نمي فهميدم. اونم جلوي آراد. ولي حقشه! کم با دخترايی که مي آورد، زجرم نداد.

بعد اينکه شامو سه نفره خورديم و يه پذيرايی مختصر، امير رفت. منم چون کاري نداشتم، خواستم برم بخوابم که آراد گفت:

- فيلم ببينيم؟

- گريه دار نباشه که خودم بارم سنگينه!

- نه! خارجي عاشقانه!

- به هم مي رسن؟

- آره!

- صحنه هاي اونجوري که نداره؟

خنديد و گفت: نه! پاکه! يعني در حد بغل و بوس!

- باشه!

رفتيم به سینما يا همون اتاق تلويزيون چراغو خاموش کرد و يه سی دی گذاشت. فيلم شروع شد. نگاه کرديم.

romangram.com | @romangram_com