#حصار_تنهایی_من_پارت_1094
« نجوا هميشه برام مواد مي آورد. ازش راضي بودم. هم با ترسوندنش سرگرم مي شدم، هم موادشو ازون تر مي خريدم. نمي دونم چي شد که سر و کله ی يکي ديگه پيدا شد. بار اول که ديدمش، ياد گربه افتادم.»
- ها!؟ با منه؟! يعني از روز اول منو با گربه مقايسه کردي؟!دارم برات! صبر کن!
اولش ترسيدم چون فکر کردم يه گربه در قالب انسانه ولي وقتي قيافه متعجب و بهت زدشو ديدم، فهميدم آدمه چون گربه ها اين جوري تعجب نمي کنن! وقتي گفت از طرف منوچهر اومده، راش دادم بياد تو. کلا گيج مي زد و فقط خيره به لوستر بود.»
- آقا من گيج نمي زدم! لوستر خونه ی بابات خوشگل بود!
«موادو ازش خريدم. وقتي بهش گفتم مي خواي لوسترو بدم ببري؟ اونم گفت مي ترسم بخاطر دست و دلبازيت، مامانت دعوات کنه! فهميدم از اون دختراي زبون دراز و پرروئه. ديگه باهاش کل ننداختم، چون بي نتيجه بود. يه جورايي باحال بود. خيلي دلم مي خواست اسمشو بدونم اما جرات نکردم بپرسم. ترسيدم يه چيز ديگه بارم کنه!»
- خب چرا ترسيدي؟ مي پرسيدي، منم مي گفتم آيناز! حالا نه اينکه اسممو فهميدي و صدام زدي؟
«دفعه ی ديگه که اومد، اسمشو مي پرسم.»
يه خميازه کشيدم. خوابم مي اومد. ولش کن! بقيشو بعد مي خونم. بد و بيراه هايي که به من گفته که خوندن نداره؟
بعد از اينکه از خواب عصرونم بلند شدم، رفتم سمت عمارت. هنوز چند قدم راه نرفته بودم که پام ليز خورد و افتادم. جيغم بلند شد. تنها جايي که دردش زياد بود، دستم بود. بلند شدم.
خاتون سراسيمه اومد سمتم و گفت: چي شد آيناز؟ چرا دستتو گرفتي؟!
از درد گفتم: افتادم، دستم درد گرفته. فکر کنم شکسته.
- بده دستتو ببينم؟
همين جور که دستمو مي خواست بگيره، گفتم: نکن! خاتون نکن! درد مي کنه.
romangram.com | @romangram_com