#حصار_تنهایی_من_پارت_1092


فقط نگاش کردم. با عصبانيت گفت: نشنيدي چي گفتم؟!

- عرضتون رو بفرماييد!

با حرص چشماشو بست و دستشو گذاشت رو پيشونيش.

بشقابشو جلو گرفت و گفت: برام غذا بکش!

به آراد که سالاد مي خورد و ريز ريز مي خنديد نگاه کردم. بشقابشو برداشتم.

آراد از دستم گرفت و گفت: تو برو، خودم براش مي کشم.

- بله آقا!

رفتم بيرون. واقعا اين فرحناز فکر کرده بهش مي گم خانم؟! اگه قحطي خانم هم بياد، به اين نمي گم خانم!

رفتم آشپزخونه و منتظر موندم نهارشون تموم بشه. از در شيشه اي آشپزخونه بيرونو نگاه مي کردم. رو دل آسمون، ابراي سياه بود. با چند تيکه ابر سفيد که قاطي سياه ها شده بود. خيلي دلگير بود، عين آدمايي که غمباد گرفتن شده بود. عاشق زمستون و سرماشم. اما چه کنم که سرماييم. بعد از اينکه نهارشون رو خوردن، چايي نبات براشون بردم.

آراد گفت: نهار خوردي؟

- نه هنوز.

- برو نهارتو بخور بعد بيا سيني رو ببر.

- باشه.

romangram.com | @romangram_com