#حصار_تنهایی_من_پارت_1067
به سيروس گفتم: بله... بعضي وقتا مي رم.
- همينجا تهرانن ديگه؟
- بله!
- کجاش؟
از دهنم پريد، گفتم: ري.
دوتاشون با تعجب نگام کردن. تعجب آراد بيشتر بود که من اسم اين شهرو از کجا آوردم. سيروس با همون حالت گفت:
- ري؟! سختت نيست اين همه راه رو بري و بياي؟
- گفتم: نه... دو سه هفته اي يه بار مي رم، دو روز مي مونم، بعد ميام.
به آراد نگاه کرد و گفت: تو نمي تونستي يکي ديگه استخدام کني که حداقل خونش نزديکتر باشه؟
آراد بيچاره تازه از بهت دراومده بود.
گفت: ها؟ خب چرا ولي ...چيزه... اين زوتر اومد، بخاطر همين استخدامش کردم.
- هيچ وقت کارات عين آدميزاد نبود.
به من نگاه کرد.
romangram.com | @romangram_com