#حصار_تنهایی_من_پارت_1065


- آره... چرا زودتر بيدارم نکردي؟

- کاري نداشتم که بخواي انجام بدي... گفتم بذار بخوابه که صبح، خواب راحت گيرش نمياد.

بغلش کردم و گفتم: ممنون خاتوني... خدا ايشاا... عمر با عزت و افتخار بهت بده.

خنديد و گفت: به جاي اين حرفت، بشين يه ذره به من کمک کن!

- اطاعت امر!

شش و نيم، هفت بود که آراد پيداش شد. قبل از شام براش کمي ميوه بردم که معدش خالي نمونه. داشتم سالاد درست مي کردم که صداي آيفون تو آشپزخونه پيچيد.

خاتون بعد جواب دادن، دکمه رو فشار داد وگفت: آقا سيروسه.

رفت بالا و بعد از خوش آمد گويي، به آشپزخونه اومد و گفت: مادر! اينا رو ببر بالا.

سيني رو برداشتم و رفتم بالا. نفس عميقی کشيدم. بوي اين نسکافه ها چه خوبه! آراد رو مبل تکي نشسته بود و باباش رو مبل دو نفره.

رفتم و جلو گفتم: سلام!

سيروس نگام کرد و گفت: عليک سلام!

فنجونو گذاشتم رو ميز. بهم زل زد: تو خدمتکار اين لندهوري؟!

منظورش با آراد بود. بدم اومد اينجوري صداش زد.

romangram.com | @romangram_com