#حصار_تنهایی_من_پارت_1048


از پله ها رفتم بالا. در رو باز کردم ، رفتم تو و چراغو زدم. نگاش کردم؛ يعني واقعا اين قراره منو عاشق خودش کنه؟!

خنديدم و گفتم: چه جک باحالي! من و آراد همديگه رو دوست داشته باشیم! اگه موش و گربه از همديگه خوششون اومد، منم از اين سوت سوتک خوشم مياد!

زدم تو قلبم و گفتم: حواست به خودت باشه! حق نداري يه ذره از محبت اين پسرو تو خودت جا بدي! مردا همشون عين همن، پس مقاومت کن!

رفتم جلو،کنار تخت وايسادم و صداش زدم: آقا... آقا!

تکون نخورد. دوباره گفتم: آقا ساعت ششه؛ نمي خوايد بيدار شيد؟

شيطونه مي گه فن انگشت کوچيکه رو اجرا کن.

صدامو کمي بلند کردم: آقا... آقا!

چشماشو باز کرد. يه نگاهي بهم انداخت؛ پتو رو روی سرش انداخت و خوابيد. پوفي کردم. آخه بگو وقتي خوابت مياد، مرض داري مي گي ساعت 6 بيدارم کن؟!

- آقا ساعت ششه.

- مي دونم آينازجان؛ امروز شرکت...

بقيه حرفشو نشنيدم چون گوشام شنوايشو از دست داد و مغزم سکته ناقص کرد! صداي شکسته شدن فکم که به زمين خورد رو شنيدم و چشمام از حدقه در اومد! آيناز جان!!!؟؟؟ هـــــا؟!!

سرشو از زير پتو آورد بيرون و با لبخند گفت: اين چه قيافه ایه براي خودت درست کردي؟!

نگاش کردم. ها؟؟!! لبخند؟! اونم در حدي که کل دندوناي رديف بالا که کلا سفيد و يک دست بزرگ شده مشخص بشه؟!

romangram.com | @romangram_com