#حصار_تنهایی_من_پارت_1031
نفس غمگيني کشيد و گفت: حق با توئه... مي ريم باهاش حرف مي زنم ولي فکر نکنم تاثيري داشته باشه.
- آره، اين بهتر از هيچيه!
وقتي رفت، من و خاتون با ميوه از مهمونا پذيرايي مي کرديم. وقتي پيش آراد رفتم، ظرفو طرفش گرفتم.
آروم گفت: آبتين چي بهت گفت؟!
- پيشنهاد دوستي...گفتم بهش فکر مي کنم.
- خب؟!
- هيچي ديگه... به کامليا گفتم بهش بگه جوابم مثبته.
بازم عصبي شد.
گفت: امشب مي کشمت... علي به دختر خراب و آشغال مثل تو احتياجي نداره!
خواستم ظرفو بذارم رو ميز که فرحناز گفت: صبر کن!
نگاش کردم. گفت: به من و دوستام ميوه نرسيده!
به سيب تو دستش و پيش دستي پر از ميوه نگاه کردم.قحطي زده به اين ميگن!
ظرف ميوه رو جلوش گرفتم. برداشت و با يه حالت کينه تو چشمام نگاه کرد.خواستم برم که فرحناز سريع پاشو گذاشت جلوم که نقش زمين شدم. ظرف شکست و هر ميوه اي يه جا رفت.
romangram.com | @romangram_com