#حصار_تنهایی_من_پارت_1020


- والا تو آينه که نگاه مي کردم، خودم بودم! اگه اينجا عوض شدم، نمي دونم!

اومد جلو، تو چشمام زل زد و گفت: واي! هيچ وقت فکر نمي کردم با برداشتن ابروت، انقدر خوشگل بشي! چشمات خوش حالت تر و درشت تر شدن!

- بينيمم درشت تر شده!

- نگو مادر! بينيت خيلي خوبه. دارم سکته مي کنم! باورم نمي شه آيناز باشي! خدا!

تلفن زنگ خورد.

گفت: برو جواب بده. آقاست.

رفتم سراغ گوشي رو جواب دادم: بله آقا؟

- معلوم هست کجايي؟...مهمونا دارن ميان.

- ببخشيد الان ميام.

گوشي رو قطع کردم و داد زدم: خاتون من رفتم!

- باشه، برو؛ من الان حاضر مي شم، ميام!

دم در کفشمو پوشيدم . درو که باز کردم، خاتون با عجله اومد وگفت:

- صبر کن. صبر کن!

romangram.com | @romangram_com