#حجاب_من_پارت_172
مامان_ زینب جان بلند شو
نمیدونم چه حکمتیه با اینکه من با این خانواده خیلی خودمونی و راحتم اما امشب حتی از دیشب هم بیشتر خجالت میکشم
جلو رفتمو در اتاقمو باز کردم و به محمد نگاه کردم که بره داخل
محمد_ خانما مقدمترن، شما بفرمایین
رفتم داخل و صندلی چرخشیه میز تحریرمو آوردم کمی جلوتر تا بشینه خودمم نشستم روی تختم
رفت نشست روی صندلی،یه نفس عمیق کشید و شروع کرد به حرف زدن
.
.
محمد
_ خانم زارعی نه منو شما اولینباره که همو میبینیم و نه اولینباره که میایم خونتون اما نمیدونم چرا امشب اینقدر خجالت زده هستم. دست کشیدم به صورتم و ادامه دادم... راستش اولینباری که دیدمتون حجابتون توجهمو جلب کرد و بعد اخلاق و رفتارتون،خصوصا اون لحظه ای که خالصانه و با تمام وجود برای اینکه تو دانشگاه قبول شدین داشتین از خدا تشکر میکردین. اون لحظه حس کردم قلبم لرزید اما بهش اهمیت ندادم چون هرگز فکر نمیکردم تا این حد ضعیف باشم که در برابر یه دختر اینقدر زود خلع سلاح بشم. دو سال گذشت، تو تمام این دوسال در جنگ با قلبو احساسم بودم با خودم میگفتم این یه حس زود گذره نباید بهش اهمیت بدم اما نبود و من اینو تازه دو ماهه که فهمیدم و تو این دو ماه فکرو ذکرم حول و حوش موضوع دیگه ای میگشت و اون این بود که اگر هم من با شما ازدواج کنم میتونم خوشبختتون کنم؟ میتونم کاری کنم اونقدر از زندگی با من راضی باشین که هیچ غمی به دلتون راه پیدا نکنه؟ و هزار جور سوال دیگه. وقتی اینچیزارو برای طاها تعریف کردم بهم گفت اگه کسی واقعا عاشق باشه اینجور سوالا ذهنشو درگیر میکنن و خودش هم تجربشون کرده. اون زمان بود که تصمیم گرفتم پای عشقم بمونم،به کمک طاها با پدرو مادرم در میون گذاشتم و الان اینجام
حرفام که تموم شد سرشو بلند کرد یه نگاه گذرا بهم کردو بعد خیره شد به دستاش
زینب_ با حرفاتون موافقم و یه حسی بهم میگه که کاملا صادقانه به زبون آوردینشون، تو این دو سالی که شما و خانوادتونو میشناسم بدی ای از هیچ کدومتون ندیدم اما هرگز شمارو اینطور تصور نکرده بودم. یه نفس عمیق کشید... حالا میفهمم که میگن دنیا پر از اتفاقای غیر منتظرست یعنی چی. فکر کنم تو این مدت اخلاقم دستتون اومده،من آدم پر توقعی نیستم و پولو ثروت گوشه ی چشمی هم برام ارزش نداره تنها چیزی که از لحاظ مالی از همسرم میخوام یه خونه ی کوچیکه چون به خاطر چیزایی که تو زندگیم تجربه کردم هرگز حاضر نمیشم با پدر شوهر و مادرشوهر تو یه خونه زندگی کنم. این خواستمو قبول میکنین؟
لبخند زدم _ پول خرید خونه آمادست فقط مونده خریدش
ادامه داد
romangram.com | @romangram_com