#حجاب_من_پارت_165
رفتم تو آشپزخونه. بعد از چند دقیقه که راجع به چیزهای مختلف صحبت کردن رفتن سر اصل قضیه
طرز حرف زدنشون خیلی زننده بود یه جورایی با قلدری حرف میزدن و هی منم منم میکردن تو همین چند دقیقه فقط کلی از خودشون تعریف کردن
مامان_ زینب خانم زحمت میکشی برامون چایی بیاری؟
چاییو بردم گرفتم جلوی باباش
اول سر تا پامو نگاه کردو بعد برداشت.به مامانش تعارف کردم
مامانو باباش خیلی بد نگاهم میکنن به هیچ وجه حس خوبی بهشون ندارم
رسیدم به آقای علوی کاملا ساکت و آروم یه چایی برداشت و گذاشت رو میز عسلیه جلوش
رفتم نشستم رو تک مبل کنار مامانم
باباش_ خب آقای زارعی موافقین جوونا برن صحبتاشونو بکنن؟
بابا_ زینب جان بابا بلند شو
بلند شدم راه افتادم سمت اتاقم اونم پشت سرم اومد
نشستیم.هیچ حرفی نمیزد تمام مدت فقط داشت عرق پیشونیشو پاک میکرد
علوی_ شما حرفی ندارین؟
سرمو بلند کردم
romangram.com | @romangram_com