#هستی_من_باش_پارت_297
انگار با یکی داشت آروم حرف می زد. قشنگ گوشام و تیز کردم. آره خودش بود. سامانم بود. سامانم؟ هــه! صدای تینا از پشت تلفن اومد که گفت:
ـ آره بابا خونه ام یه بار که گفتم.
ـ باشه کاری نداری؟
دوباره صدای پچ پچ و بعد صدای تینا که گفت:
ـ کی بر می گردی؟
مطمئن بودم این سوال و سامان گفته که بگم.
ـ نمی دونم. فعلا تا برای کپی کارت ها بهم احتیاجی نداشته باشن نمی یام. می خوام مراقب عرفان باشم.
ـ باشه.
ـ خدافظ.
ـ خدافظ.
و گوشی رو قطع کردم. پسره ی مغرور! نخواسته خودش تماس بگیره. حالا چی می شد خودش تماس می گرفت؟ الان اون صدام و شنید، ولی من هنوز صداش و نشنیدم. دلم واست تنگ شده نامرد. اَه. رفتم توی اتاقم. هر موقع می اومدم خونه عرفان این اتاق مال من بود. همه وسایلشم کامل بود. یادم هست اون موقع ها توی این کشوم یه ام پی تری جا گذشته بودم که هر بارم به عرفان می گفتم برام بفرسته یادش می رفت. رفتم سمت کشویی که ام پی تری توش بود. بازش کردم. دقیقا اون گوشه بود. هنذفری هم کنارش بود. برداشتم. اومدم روی تخت دراز کشیدم و هنذفری رو گذاشتم تو گوشم. زدم از اول بخونه.
دلم برات تنگ شده جونم
مي خوام ببينمت نمی تونم
بين ما ديوارهای سنگی
فاصله يک عمر مي دونم
romangram.com | @romangram_com