#هستی_من_باش_پارت_239
ـ جدی؟
ـ حالا ذوق نکن اگه حوصله داشتم.
با اخم گفتم:
ـ منظورم این بود که مگه تو رقصم بلدی؟
ـ چشمت درآد مگه اون دفعه برای عروسیِ پژمان باهات نرقصیدم؟
ـ ایــش اون که همه اش پنج دقیقه هم نشد.
ـ آره دیدی نمی تونی تو رقص باهام رقابت کنی؟ گذاشتی رفتی.
ـ نه خیرم من به خاطر این مسئله نرفتم.
ـ پس برای چی رفتی؟
عجب مارموزی بود! می خواست از دهنم حرف بکشه.
ـ چه می دونم یادم نیست.
بدون حرفی دوباره خیره شد بهم. خدایا این چرا این شکلی شده امشب؟ روم و برگردوندم طرف رقصنده ها و دوباره محوِ نگاشون شدم. امشب با هزار خوبی و بدی که بود تموم شد. هر چه قدر به سامان اصرار کردم برقصیم گفت:
ـ نه که نه.
خل شده بود پسرِ، آخرش که خواننده گفت آخرین آهنگ هست گفت پاشو برقصیم که به جاش من گفتم نه. بالاخره امروزم تموم شد.
ـ بابا سامان عوض نکن دیگه! دارم تلویزیون می بینم.
romangram.com | @romangram_com