#هر_اشتباهی_عشق_نیست_پارت_312
راه افتادم دوست داشتم اين راه تا بينهايت طول بكشه ... دستش و انداخت پشت گردنم... سرش همچنان پايين بود ... سعي داشت فاصلش رو حفظ كنه ... كه من نميذاشتم ...
دلم مي لرزيد ... دستام .. پاهام مال خودم نبودن ... آروم قدم برمي داشتم ...
اونقدر داغ شدم كه حس كردم دارم ميسوزم ... رسيدم بالا ... ولي نمي ذاشتمش ... دوست داشتم تاصبح همينطوري بايستم ... عطرش تو مشامم بود و ... يهو اعتراض كرد
- حالا كه رسيديم ... چرا نميذاريم پايين .... ؟!
اگر اينو نمي گفت بايد شك ميكردم بهش ... !!!
بردمش زير پشه بند و آروم گذاشتمش رو پتو ... همزمان صداي آخش اومد ... باز ازم دور شد ...
ولي شارژ شده بودم ... يه ترانه گذاشتم ... نمي دونم چه مدت به ترانه گوش مي كرديم ... هر دومون ساكت بوديم ... اون با گوشيش ور مي رفت من با لپ تاپ ... هنوز قلبم آروم نشده بود ... لپ تاپ و بستم ...نگاش كردم ... الان وقتشه ديگه نمي تونم دوريش و تحمل كنم ...
- آني ؟
- هوم.؟
- بامن ازدواج مي كني ...؟
چشاش اومد به سمت چشام ... نفسم تو سينه حبس شد ... اگر بگه نه ... اگر آب پاكي رو بريزه رو دستم ... اگر تمام آرزوهام نقش بر آب شه ...
اگر شكستي كه مادرم خورده بود منم متحمل مي شدم ... ديدم سرش و انداخت پايين ... با گوشيش ور رفت ... لباشو گاز گرفت ...
منتظر بودم ... الان وقتش بود ... دوباره سوال كردم ...
romangram.com | @romangram_com