#هر_اشتباهی_عشق_نیست_پارت_165


گيج بودم بدتر شد ... ابرومو بالا انداختم وسرم رو تكون دادم و عين اين بچه تنبلاي كلاس گفتم

- نفهميدم ... موضوع چيه ...؟؟؟؟

خجالت كشيدم ... دختر به اين خنگي نوبر والا ...رفتم توي فكر ... تا اونجاش كه فهميدم فرشاد مجبور به قبول نامزدي شده ... به اجبارمادرش ... حالا علي آقا مي گه به خاطر من ... آريا و بيتا اين كار رو كرده ...اونم به اصرار مادرش

مادر فرشاد چه ربطي به ما داشت ؟!!

هر تيكه پازل توي ذهنم يه طرف افتاد... جور نمي شد !!!

اين خانم فرامرزي مي گفت رياضي بخون به يه دردت مي خوره ... مغزت جون مي گيره ... نخوندم حالا بيا جمعش كن ... !!!!!

فرشاد خندش گرفته بود ...همينطور كه به اطراف نگاه مي كرد زيرلب زمزمه كرد ...

- اشكش لب مشكشه ...رقصم بلد نيست ...دست به ضايع كردنشم بد نيست .... دروغم ميگه ... خنگيشم اضافه شد ... حتما بعدم با اين سجاياي اخلاقي مهريه آنچناني هم مي خواد ...!!!!

همينطور كه مات به لباش نگاه مي كردم كه با گستاخي تمام جلوي علي آقا اين حرفها رو زد ... علارغم عصبانيتم قه قهم رفت هوا...

علي آقا تكيه داد به صندليش و در ادامه حرفهاي آقا فرشاد فرمود

- خوب حرف حساب مي زنه بنده خدا ...
كه صداي خنده فرشاد بلندتر شد ...

romangram.com | @romangram_com