#‌هانا_پسر_تقلبی_پارت_190


آیناز دست به سینه ایستاد_اگه الان جای من ماهان یا بابا پشت در بودند باهمین وضع میومدی؟؟

_خب باشه مگ...

با دیدن وضع ظاهریم حرفم نصفه موند.

حوله ام شل شده بود و تا روی سینه پاایین اومده..

و تمام دار و ندارم بیرون بود

سریع حوله رو با دست بالا کشیدم و اخمی کردم_همش تقصیر تویه سر صبحی این چه طرز در زدنه؟

آیناز بدون توجه به حرفم

محکم به پشت دستش کوبید_وای بدبخت شدی هانی...

_واسه چی ؟؟چی شده؟؟

آیناز_بابام داره از مسافرت میاد....

بیخیال اینکه حرف مهمی نداره به سمت آشپزخونه رفتم

آیناز هم پشت سرم راه افتاد

_خب بیاد بسلامتی..

آیناز_میخواد یه مهمونی بزرگ بگیره ...

کتری روی گاز گذاشتم..

_خب بگیره بسلامتی...

آیناز_زهرمار بسلامتی ...تو این مهمونی عموت اینا هم دعوت هستن...

_خب باشن به من چه....

آیناز دستم گرفت_بابام گفت ب توام بگم به این مهمونی دعوتی .....

_خب من.....

یهووو جیغی کشیدم_چییی؟؟؟؟من عمرا جای بیام که عموم هست...

آیناز_تازه بدبختی اصلی جای دیگس....


romangram.com | @romangram_com