#همیشه_یکی_هست_پارت_87
- آدرس اين مدرسه رو به من بده .
- مرخصي گرفتي ؟
- آره فقط بهش نگفتم ميخوام كجا برم توام از دهنت يه وقت نپره ها . باشه ؟
سرش و تكون داد و گفت :
- باشه خيالت راحت من هيچي بهش نميگم .
بعد آدرس و روي يه كاغذ برام نوشت و به دستم داد . حدوداي ساعت 1 از در دفتر زدم بيرون . توي كل مسير با خودم فكر ميكردم ترس نداشت كه ! حداقل حافظم كه خوبه ميتونستم همه ي درسارو حفظ كنم . من از پسش بر ميام .
يهو ياد هيراد افتادم تو دلم گفتم ” اين با همه ي حواس پرتياش شده وكيل اونوقت من از پس 4 تا درس بر نميام ؟ “
لبخندي روي لبم نشست و قوي تر از قبل پيش رفتم .
كارم توي مدرسه زياد طول نكشيد سريع ثبت نام كردم و برگشتم سمت شركت . قرار بود هفته ي آخر مرداد بهم برنامم و بدن تا ببينم امتحانام كي هست . خوشحال رسيدم دفتر . سُها با ديدنم گفت :
- چي شد ثبت نام كردي ؟
- آره .
خنديد و گفت :
- چيه كبكت خروس ميخونه ؟
شونه هام و انداختم بالا و گفتم :
- هيچي . الكي حس خوبي دارم .
- تو موفق ميشي من ميدونم .
- نوكريم .
از سُها جدا شدم و به كارام رسيدم .
****
بالاخره درس خوندن و شروع كردم . سُها خيلي كمكم ميكرد . وقتي تو دفتر بيكار بودم مدام كتابم جلوم باز بود . البته واسم سخت بود بعد از اين همه مدت كه پشتم باد خورده بود دوباره بشينم سر درس و مشق ولي وقتي ميديدم سُها از من هيجان زده تره از خودم و تنبلي هام خجالت ميكشيدم و منم پا به پاش جلو ميرفتم . هنوزم نذاشته بودم هيراد و فريد از درس خوندنم بويي ببرن . البته كنجكاو شده بودن . آخه هر بار كه ميومدن تو آشپزخونه سريع كتابارو جمع ميكردم و باعث ميشد شك كنن كه چي و قايم ميكنم . يا وقتي با سُها حرف ميزديم با اومدنشون يهو حرفمون و قطع ميكرديم . هيراد ميتونست جلوي خودش و بگيره و چيزي نپرسه ولي فريد طاقت نمي آورد و با لودگي سعي ميكرد از زير زبونمون حرف بيرون بكشه ولي وقتي چيزي دستگيرش نميشد سرخورده از كنارمون رد ميشد .
تا آخر مرداد همش سرم تو كتاب بود . اصلا از دور و اطرافم خبر نداشتم . بيشتر وقتم با سُها بودم . حتي ديگه با هيرادم الكي بگو مگو نميكردم . البته اونم سر به زير تر شده بود . يه جورايي آروم تر بود .
با شروع شدن دوستي من و سُها ديگه كمتر اكبر و حسن و بقيه رو ميديدم . يه جوري اخلاقش و رفتارش جذبم ميكرد . البته حسن و اكبرم با دنيا عوض نميكردم ولي خوب سُها هم دوست خوبي شده بود برام . بعضي وقتا صداي بچه ها در ميومد كه چرا مثل قبل باهاشون نميپِلِكَم . از يه طرف درس و از يه طرفم كار وقتي برام نميذاشت . حتي جمعه ها هم كه خونه بودم بازم مشغول درس بودم . سُها تشويقم ميكرد و من روز به روز بيشتر درس ميخوندم .
شهريور رسيد . روز اولي كه ميخواستم برم امتحان بدم سُها با ديدنم گفت :
romangram.com | @romangram_com