#همیشه_یکی_هست_پارت_143

- نه چكشه دلش واسم سوخت آروم خورد به انگشتم . خوب معلومه كه درد ميكنه .

- ميخواي بريم درمانگاه ؟

- نه بابا اين سوسول بازيا چيه خوب ميشه .

- بيا يه دقيقه بشين .

رفتم كنارش نشستم . اين يارو ديگه چه موجودي بود نيومده داشت مارو نفله ميكرد . ” بيخودي گردن اون ننداز خودت سر به هوايي . ” پوفي كردم و نگاهي به انگشتم انداختم . زياد چيزيش نشده بود الكي غربتي بازي راه انداخته بودم .

بعد از چند دقيقه هيراد از اتاقش اومد بيرون گفت :

- ببينم انگشتت و ؟

بي ميل نشونش دادم سها گفت :

- داره خون مياد . يكم سياهم شده .

هيراد گفت :

بريم درمانگاه .

- نميخواد خوبم .

سها گفت :

- آخه خون مياد .

چپ چپ نگاهش كردم و گفتم :

- خوب ميشه .

هيراد نگاهي بهم كرد و گفت :

- خيلي خوب پس بشورش يه ذره هم بتادين بريز روش ببندش .

فقط سرم و تكون دادم حتي نيم نگاهم بهش نكردم .

به سمت اتاقش رفت سها گفت :

- حالا چي ميشد ميرفتي …

بين حرفش اومدم و گفتم :

- سها ! ول كن ديگه .

از كنارش پاشدم و رفتم تو آشپزخونه . اون كه از چيزايي كه به هيراد گفته بودم خبر نداشت . اصلا نميتونستم تو چشماش نگاه كنم چه برسه كه بخوام باهاش برم درمونگاه !


romangram.com | @romangram_com