#همیشه_یکی_هست_پارت_130
سرم و انداختم پايين گفتم :
- حاجي ديگه مارو نشناسه از بقيه چه انتظاري ميشه داشت .
- آخه عوض شدي بابا جون . چقدر خانوم شدي . خوشحالم اينجوري ميبينمت . ايشالله عاقبت به خير شي دخترم .
سرم و آوردم بالا . حاجي يكم از زندگيم پرسيد جواب بهش دادم و بعد ازشون خداحافظي كردم . از سميه و حسينم خداحافظي كردم تا لحظه ي آخر حسين نگاهش پر حرف بود ولي سريع روم و ازش گرفتم و به طرف در راه افتادم .
حتي حسن و بقيه از جاشون بلندم نشده بودن كه من و برسونن ! چه توقع بيجايي داشتما . مگه ماشين خودشون زير پاشون بود آخه ؟
بدون اينكه يه لحظه حتي برگردم سمتشون از در خونه زدم بيرون . كلافه بودم . انقدر به تيريپ خودم رسيده بودم ولي آخرش چي شده بود ؟ همه گفتن عوض شدم ؟ حتي نشناختنم . فقط همين ؟ پوفي كردم و مسير م*س*تقيم و در پيش گرفتم . حالا اين موقع شب بايد با چي ميرفتم ؟ نگاهي به كيفم كردم . حدود 10 هزار تومن داشتم . دو دل بودم . ميتونستم تيكه تيكه تاكسي سوار شم . حداقل از اينجا تا دفتر بايد 5 كورس تاكسي عوض ميكردم .
توي همين فكرا بودم كه كنار يكي از ديوارا حس كردم يكي تكيه زده از سر كنجكاوي برگشتم نگاهي بندازم كه ديدم مهديه . ولي انگار من و نشناخت چون فقط نيم نگاهي كرد و سرش و چرخوند . واسه همه غريبه بودم !
خيلي بي حوصله بودم . به هر ضرب و زوري بود خودم و رسوندم به دفتر . وقتي وارد اتاقم شدم لباسام و در آوردم و نگاهي بهشون كردم . دوباره بايد با سُرمه خداحافظي ميكردم . يعني كي دوباره ميتونستم سُرمه باشم ؟
****
صبح از جام بلند شدم دوباره لباساي هميشگيم و تنم كردم و به سمت واحدمون رفتم . دوباره شده بودم بلبل البته بدون موي اضافه توي صورت و بدنم ! سماور و آتيش كردم و منتظر بقيه شدم . سها و فريد خندون اومدن . سها با ديدنم به سمتم اومد و گفت : - ديشب خوش گذشت ؟
- اي بدك نبود .
- ببينم تونستي دلبري كني ؟
- گمشو سها . مگه واس خاطر اين كارا رفته بودم ؟
- پس الكي انقدر به تيپ و قيافت رسيده بودم ؟
- هيچ كس نميشناختم .
- خوب حق داشتن . خيلي خوب شده بودي .
فقط سرم و تكون دادم بعد گفتم :
- راستي لباسا و وسايلتم گذاشتم پايينه خواستي بري بگو برم برات بيارمشون .
- باشه . ببينم پس چرا امروز دوباره با اين تيپ و قيافه پاشدي اومدي ؟
- پَ چجوري ميومدم ؟
- بايد بريم يه دست مانتو شلوار و روسري هم برات بخريم . اينجوري ديگه نبايد تيپ بزني .
- عمرا همون يه بار واسه هفت پشتم بس بود .
- بلبل ! باز رو حرف من حرف زدي ؟
اين و گفت و رفت سمت ميزش . يه جورايي يعني بحث تموم . نفسم و محكم دادم بيرون . هنوز خبري از هيراد نبود . انگار امروز دادگاه داشت . سرم و با كارام و درس حسابي گرم كرده بودم با صداي اِهِم كسي سرم و گرفتم بالا هيراد بود گفتم :
romangram.com | @romangram_com