#همیشه_یکی_هست_پارت_127

- خيلي خوب .

از كنارم رد شد تازه حواسم رفت به زني كه داشت روي يه قابلمه كه جلوش گذاشته بودن ميزد و بقيه هم با دست و ر*ق*ص همراهيش ميكردن . تا حالا همچين چيزايي نديده بودم برام جديد بود . حسني بعد از اينكه حسابي ر*ق*صيد دوباره اومد پيشم نشست و گفت : - واي چقدر گرمم شد . نميدوني چقدر خوشحالم كه عروسي حسينه .

فقط لبخند زدم بهش . واقعا نميدونستم نه خواهر داشتم نه برادر پس احساس حسني رو نميفهميدم .

ساعت حدوداي 9:30 بود كه گفتن وقت شامه . همه ي زنا از جاشون بلند شدن و حسابي چادر چاقچور كردن . مات داشتم نگاه ميكردم كه حسني گفت :

- بلبل برو مانتو تنت كن ميز گذاشتيم تو حياط . اونجا شام ميخوريم .

سري تكون دادم و سريع رفتم لباسام و پوشيدم . به سختي ميتونستم روسري رو رو سرم نگه دارم مدام سُر ميخورد يا همش كج و معوج ميشد . وقتي از اتاق اومدم بيرون كسي توي خونه نمونده بود همه حمله ور شده بودن سمت غذاهاي مادر مرده . از خونه اومدم بيرون نگاهم دوباره چرخيد دنبال اكبر و حسن . يه گوشه نشسته بودن و بشقاباي غذاشون دستشون بود . سريع به سمت ميز غذا رفتم . گشنم بود ظهرم از دست كاراي سها نتونسته بودم چيزي بخورم .

داشتم غذا ميكشيدم كه سنگيني نگاه كسي رو روي خودم حس كردم . سرم و گرفتم بالا . حسين بود كه يه گوشه با سميه نشسته بود ولي سرش همش به طرف من بود . نميدونستم شناخته يا نه . شونه هام و بالا انداختم ظرفم و برداشتم و به سمت بچه ها رفتم . اكبر دوباره با ديدنم گل از گلش شكفت ولي بازم قيافه ي حسن جهنمي شد گفتم : - حسن چته تا من ميام ميري تو هم ؟

- طوريم ني .

- آره معلومه . بنال .

مشغول خوردن شد حرفي نميزد . اكبر گفت :

- هيچي دلش واسه بلبل تنگ شده بود ولي الان كه اومدي يكي ديگه بودي بچه غريبي ميكنه .

زديم زير خنده گفتم :

- اگه بدوني چقدر واسه اين تيپ و قيافه دردسر كشيدم انقدر خودت و نميگرفتي .

حسن گفت :

- خوب مگه مجبور بودي ؟ اونجوري هم ساده تر بود هم بهتر .

دلم گرفت از حرفش ولي چيزي نگفتم . به زور دو تا قاشق از باقالي پلويي كه تو بشقابم بود خوردم و بقيش و دادم به اكبر . پشتم و بهشون كردم و نگاهي به خونه ي آقا ناصر انداختم كه دوباره نگاه حسين و ديدم . نخير اين تا چشممون و امشب در نمي آورد ول كن ماجرا نبود . رو به اكبر گفتم : - من ميرم يكم اينجاها بچرخم .

اكبر فقط سرش و تكون داد . داشتم از نگاه حسين فرار ميكردم وگرنه مارو چه به چرخ زدن .

صداي كف و كِل و شلوغ كاري ديگه نمي اومد . انگار همه منتظر بودن وقت غذا خوردن بشه . صدايي از پشت سر گفت :

- بلبل خانوم .

اين مدل صدا كردن فقط به يكي مي اومد . سرم و برگردوندم . حسين با چشماي گرد شده نگاهم ميكرد گفت :

- واقعا خودتونين ؟

نميدونم چرا دستپاچه شده بودم . گفتم :

- خودمم .

نفسش و محكم داد بيرون آب دهنش و قورت داد انگار گلوش خشك شده بود گفت :


romangram.com | @romangram_com