#همیشه_یکی_هست_پارت_113

- نميام .

- دختر آخه مگه تو غار نشيني ؟ اينا چيه پشت لبت ؟ يا يه نگاه به دست و پات كردي ؟ اينا تميزيه يه دختره .

- سها بسه . من همينجوري بزرگ شدم همينجوريم ميمونم .

- اگه فكر كردي من ميذارم تو همينجوري بموني كور خوندي .

داشت من و كشون كشون ميبرد كه بالاخره با التماس گفتم :

- سها جون من بيخيل شو . باو فردا پس فردا بخوام برم تو اون محل روم نميشه آخه .

- در عوض يه آدم جديد ميشي .

- باشه بابا قول ميدم يه صفايي به خودم بدم بيخيال شو الان .

برگشت طرفم و گفت :

- پس كي ؟

- چه ميدونم روز عروسي .

- چرا الان نميخواي كاري كني ؟

- نميدونم الان نميتونم .

ميدونستم . از برخورد همه ميترسيدم . مخصوصا هيراد كه هميشه با اخم و تخم و قيافه ي جهنمي نگام ميكرد . پيش خودش چه فكري ميكرد ؟ كه بلبلم وا داد ؟ عوض شد ؟ اصلا اكبر اينا چه فكري ميكردن ؟ فكر ميكردن بالا شهري شدم ؟ يا اينكه ازشون دور شدم اصلمم فراموش كردم ؟ نباس ميذاشتم سها هر كار دوست داره بكنه . مام واسه خودمون كسي بوديم . سها گفت : - خيلي خوب . الان كاري نميكنيم . ولي صبح روز عروسي من ميام پيشت و با هم حسابي به سر و وضعت ميرسيم باشه ؟

فقط سرم و تكون دادم . بالاخره يه جوري ميپيچوندمش . بلبل زير بار حرف زور نميرفت . داشتيم بر ميگشتيم كه سها گفت :

- راستي مانتو روسري داري ؟

با تعجب گفتم :

- مانتو ؟ نه

يكم فكر كرد و گفت :

- مانتو اينارو من برات ميارم .

نفس عميقي كشيدم . معلوم نبود اون شب ميخواست باهام چيكارا كنه .

به محض اينكه رسيدم خونه لباسم و مثل يه گنج يه گوشه قايم كردم . حتي واسه بار دومم روم نميشد نگاهش كنم . خدا به دادم برسه يعني اون شب ميتونستم بپوشمش ؟

****

- دِ آخه نميشه كه اينجارو ول كنيم بريم . هيراد بياد غر ميزنه ها .


romangram.com | @romangram_com