#همه_سهم_دنیا_رو_ازم_بگیر_پارت_96


کيان دستش را کنار کشيد و به خجالت فرشته ي زيبايش لبخند زد وگفت:بيشتر مواظب خودت باش.

فرشته سر به زير باشه ايي گفت که کيان با خنده دستش را زير چانه اش زد و سرش را بلند کرد و گفت:اين همه خجالتي بودنم خوب نيست دختر جون!

صداي فاطمه از آشپزخانه بلند شد که گفت:کسي قهوه نمي خواد؟

کيان با ته خنده ايي که روي لب هايش مانده بود گفت:نيکي و پرسش؟

فاطمه باشه ايي گفت و کيان دوباره حواسش را به فرشته ي خجالتيش داد وآرام پرسيد:خوبي؟

فرشته معذب از حضورکيان گفت:الان خيلي بهترم.

صداي زنگ تلفن خانه موجب شد مرتضي از آشپزخانه بيرون بيايد و رو به آن دو گفت:من جواب ميدم.

جواب دادن به تلفن چند دقيقه هم طول نکشيد.مرتضي که نگاه خيره ي آن را دو ديد انگار که موظف است جواب پس دهد گفت:عمو شاپور بود، خيالشو جمع کردم و گرنه همشون کله پا مي شدن ميومدن.

کيان اخم درهم کشيد و در دل اعتراف کرد که حسود است.حسود و خودخواه براي با فرشته بودن! فاطمه با 3 فنجان قهوه ي داغ از آشپزخانه بيرون آمد.با خنده گفت:دست کار سر آشپزِ!

فرشته لبخند زد و گفت:بوش که خوبه!

فاطمه سيني را روي ميز گذاشت و گفت:طعمشم خوبه بانو!

کيان از روي ميز بلند شد و روي مبلي روبروي فرشته نشست فنجاني برداشت و گفت:پس مرتضي؟

فاطمه با هيجان و ذوق گفت:ناهار امروزمون با آقامونه.

کيان ابرويي از تعجب بالا فرستاد و فرشته بلند داد زد:مرتضي ناهار چي داريم؟

صداي مرتضي بلند شد که گفت:نميزارم گشنه بمونين، بمونه تا بگم چيه؟

فرشته نگاهي به فاطمه انداخت و گفت:فاطي چي داره مي پزه؟

فاطمه شانه ايي بالا انداخت و گفت:نميبيني اومدم بيرون؟ بيرونم کرد.

فرشته خنديد و فنجان قهوه اش را به زور برداشت و داغ داغ جرعه ايي از آن را نوشيد و گفت:طعم تلخشو دوس دارم، محشره.

کيان فنجان خالي قهوه اش را روي ميز گذاشت که فاطمه پرسيد:مهموناتون کي ميرن؟

فرشته دستش را دور فنجانش حلقه کرد و گفت:احتمالا تا فردا پس فردا.

romangram.com | @romangram_com