#همه_سهم_دنیا_رو_ازم_بگیر_پارت_94
شاپور سرعت ماشين را بيشتر کرد.همين که چشمش به بيمارستان خورد نفس راحتي کشيد.ماشينش را پارک کرد و فرشته را ب*غ*ل گرفت و وارد بيمارستان شد.پرستار با ديدنش فورا اشاره کرد تا او را در اتاقي که چند مريض ديگر نيز بودند روي تخت بخواباند.شاپور با احتياط او را که از شدت درد لب هايش را به دندان گرفته بود روي تخت خواباند.پدرانه لبخند زد و گفت:الان دکتر مي رسه عزيزم.
پرستار سريع رفته بود تا دکتر را خبر کند.بلاخره دکتر کشيک که مرد ميانسالي با چهره ي مهرباني بود بالاي سرش آمد و بعد از پرسيدن سوال و جواب ها پادزهر و داروهايي که لازم بودرا به پرستار گفت تا بياورد.طولي نکشيد که فرشته چندين بار سوزني پر از پادزهر را روي انگشت بزرگ پايش تحمل کرد.آنقدر لب زيرينش را گاز گرفته بود که بلاخره مزه ي آهني خون را زير زبانش حس کرد.دکتر کارش که تمام شد گفت:تا چند روزي ممکنه راه رفتنش سخت باشه چون زهر تا رانش بالا رفته.اما زود خوب ميشه و حال عموميش کاملا خوبه.
شاپور با رضايت لبخند زد و گفت:مرخصه؟
دکتر لبخندي به صورت نگران فرشته زد و گفت:بله، مي تونن برن.
فرشته لبخند کمرنگي روي لب آورد و نيم خيز شد.شاپور زير بازويش را گرفت و گفت:مي توني يا ب*غ*لت کنم؟
فرشته با صدايي ظريفي گفت:مي تونم.
با اين حال شاپور زير بازويش را گرفت و او را روي صندلي نزديک صندوق نشاند.همين که تسويه حساب کرد دوباره زير ب*غ*ل فرشته را گرفت و او را تا کنار ماشين برد.سوار که شدند فرشته گفت:منو ببرين خونه!
شاپور متعجب گفت:نمياي؟!
-با اين حالم؟ نه شما برين، زنگ مي زنم فاطي و مرتضي بيان پيشم.
هر چند اصلا مطمئن نبود که آيا تا الان آنها بيرون رفته اند يا نه؟! شاپور براي اطمينانش گفت:مطمئني؟
-بله بابا، منو بزارين شما برين، تنها که نيستم مرتضي اينا زنگ بزنم کله پا ميشن ميان، تنهام نمي زارن.نمي خوام خوشي بقيه خراب بشه.نزارين بقيه هم برگردند.
شاپور آهي کشيد و به سوي خانه رفت.همين که فرشته خيال شاپور را راحت کرد روي يکي از مبل هاي درون هال لم داد و پاي عقرب زده اش را روي ميز جلويش گذاشت و بزور گوشي را از جيب مانتوي خردلي رنگش بيرون آورد و شماره ي مرتضي را گرفت.بوق دوم را نخورده بود که صداي خندان مرتضي در گوشيش پيچيد و گفت:پشيمون شدي؟ گفتي بيرون رفتن با ما حالش بيشتره نه؟
-بس کن پرحرفيتو، من خونه ام، حالم ناخوشه، نميشه قيد بيرون رفتنتونو بزنين امروزو بياين پيش من؟
مرتضي لحظه ايي سکوت کرد و ناگهان با ترس گفت:چت شده فرشته؟
-شلوغش نکن داداش، خوبم، بيرون پامو عقرب زده تازه با بابا از بيمارستان برگشتم، نخواستم خوشيشونو خراب کنم گفتم ميرم خونه شما برو پيش بقيه، الانم من تنهام.
-خيلي خب تا 10 دقيقه ديگه پيشتيم.
فرشته لبخند زد و کاش کيان هم با آنها باشد.طولي نکشيد که صداي زنگ بلند شد.گوشيش را برداشت و به مرتضي زنگ زد.همين که تماس وصل شد گفت:نمي تونم بيام درو باز کنم از رو ديوار بيا درو باز کن.
-باشه عزيزم.
تماس که قطع شد فرشته از پنجره ايي که رو به در بود به بيرون خيره شد که مرتضي که آويزان در شد و صداي پاهايي که محکم به زمين خورد لبخند را روي لب هايش آورد.مرتضي در را براي بقيه باز کرد و فاطي و پشت سرش کيان داخل شد.فرشته ناباور پلک زد.اما يکباره سرماي عجيب و خوبي در قلب تپنده اش جريان گرفت...عاشق اين سرماي خاص بود و دليلي که موجب اين سرما شده بود.ترجيح مي داد مرتب بلايي به سرش مي آمد و اما هر روز و هر روز کيان را ببيند...او دوباره عاشق شده بود.مرتب و مرتب عاشق فقط يک نفر مي شد.اين جادو نبود؟
مرتضي تقه ايي به در زد و يالا گفت.فرشته بزور خم شد و پاچه ي شلوارش را مرتب کرد.کمي جمع و جورتر نشست که مرتضي و پشت سرش فاطمه و کيان داخل شدند.در چهره ي هر سه نگراني موج مي زد.فاطمه بسويش رفت.محکم ب*غ*لش کرد و گفت:خوبي؟
romangram.com | @romangram_com