#همه_سهم_دنیا_رو_ازم_بگیر_پارت_58


فرشته با نيش گفت:نگفته بودي که دوست شدين؟

کيان سرد و با اخم نگاهش کرد اما يه کلمه هم در جواب فرشته حرفي نزد.مرتضي گفت:

-مي خواستين چي بخرين؟

فاطمه گفت:فرشته مي خواست مانتو بخره داشتيم مغازه ها رو نگاه مي کرديم.

مرتضي گفت:بياين يه مغازه سراغ دارم کاراش محشره.

فرشته با تخسي گفت:نمي خواد، غروب شده بايد برگردم.

مرتضي با اخم گفت:بهونه در نيار، عمو شاپور بدونه با مني تا کره ي ماهم بري کاريت نداره.

فرشته به سوي مرتضي خم شد کنار گوشش به آرامي گفت:

-اصلا نمي خوام بيام، در ضمن ما برا اين دوستي غافلگير کننده حرفا باهم داريم.

مرتضي لبخندي زد و گفت:ما خيلي حرف داريم خانوم.

فاطمه گفت:چيکار کنيم

کيان با بي حوصلگي گفت:من ميرم، حوصله بازارو ندارم.

مرتضي گفت:عمرا بزارم بري، ما که کاري به اين دو تا نداريم.هر کي سي خودش!

کيان بي ميل گفت:کار دارم داداش.

نگاهي به فاطمه انداخت و گفت:فعلا با اجازتون.

با مرتضي دست داد و فرشته را کاملا ناديده گرفت حتي براي يک خداحافظي کوتاه.از آنها که جدا شد فرشته با حرص و عصبانيت نگاهش

کرد و گفت:يه جو شعور نداشت.هه اسم خودشم گذاشته مرد!

مرتضي تيز نگاهش کرد و گفت:بسه فرشته تو همينو مي خواستي که بهش رسيدي.

اگه خنجر هم فرو مي کردند آنقدر درد نداشت که حرف مرتضي پر درد بود.هنوز دوستش داشت.هنوز عين احمق ها عاشقش بود.نمي توانست

اينقدر کيان بي تفاوت باشد.فاطمه نگاهي به فرشته انداخت و به آرامي گفت:

romangram.com | @romangram_com