#همه_سهم_دنیا_رو_ازم_بگیر_پارت_140
فرشته فورا بلند شد و گفت:من بايد برم پيداش کنم.
زهرا متعجب گفت:وا فرشته مگه تو سرخودي که بري دنبال پسر مردم؟ بابات بفهمه چي ميگه؟ بشين تو خونه بلاخره يه خبري ميشه.
فرشته ملتمسانه گفت:مامان تورو خدا.
-زشته دختر، مردم بفهمن کلي حرف درميارن.بلاخره تا فردا خبري ازشون ميشه.
فرشته پرحرص به سوي اتاقش رفت.کت و دامنش را درآورد و بلوز و شلواري پوشيد، به سوي گوشيش رفت، فورا شماره مرتضي را گرفت.صداي شاد مرتضي طنين انداخت:به احوال عروس خانوم.
-مرتضي اصلا حوصله ندارم، کيانو گرفتن بازداشتگاه، برو پيش نکيسا کلانتري 11 ببين چي شده؟
مرتضي متعجب پرسيد:يعني چي؟!
-نمي دونم والا، مامان نمي زاره خودم برم، برو خبرش بگير بيا!
-باشه الان ميرم.
-مرتضي من منتظرما، تورو خدا بي خبرم نذار.
-باشه عزيزم نگران نباش تا يه ساعت ديگه ته توشو درميارم.
-ممنون داداش.
-قربونت گلي.خداحافظ
-خداحافظ
تماس که قطع شذ کلافه روي تختش نشست.صداي زنگ خانه که بلند شد فهميد پدرش از سرکار برگشته.دل در دل نداشت اگر شاپور ماجرا را مي فهميد و فکر بدي در مورد کيان مي کرد.زانوهايش را در ب*غ*ل گرفت و منتظر شد.
**************************
فصل آخر
نکيسا شماتت بار گفت:کنار دريا تو مله عام جاي دعواس؟
کيان خونسرد گفت:پاشو زيادي از گليمش دراز کرده بود.
-اوف از دست تو، غير از همايون که شاهد توئه، پسره شاهديم داشت؟ کسي همراهش بود؟
romangram.com | @romangram_com