#همه_سهم_دنیا_رو_ازم_بگیر_پارت_129
به سوي ماشينش رفت که لحظه ايي فقط لحظه ايي چشمش به کسي که نبايد مي افتاد افتاد.فرشته از تاکسي پياده شد و بدون آنکه متوجه اش باشد به سوي ماشين شاسي بلندي رفت و بعد از مکالمه ي کوتاه با راننده جوانش سوار شد.تمام صورتش از زور حقارت و عصبانيت سرخ شد.اين بار که سوءتفاهم نبود، بود؟ همين که خواست قدم هايش را به سوي ماشين بردارد بازويش کشيده شد و همايون فورا گفت:چند دقيقه صبر کن داداش، باز عجول نشو.
و تنها کار سخت عمرش همين صبر کردن هاي افراطي بود...
**********************
-جناب رازي من بايد برم خونه کار دارم لطفا زودتر حرفتونو بزنين.
سبحان با ابروهاي بالا رفته گفت:رازي؟ شما؟ هي تغيير رويه ميدي.
برق خشم در چشمان فرشته درخشيد دستش را به سوي دستگيره برد که سبحان تند گفت:خيلي خب....کسي تو زندگيت هست؟
سرگيجه آزارش مي داد اما با اين حال جدي شده گفت:منظورتونو نمي فهمم.
-منظورم اينه نامزد داري؟
فرشته سريع گفت:نخير.
سبحان لبخند جذابي زد و گفت:پس مي توني رو پيشنهاد دوستي من فکر کني؟
فرشته لحظه اي شوک زده نگاهش کرد اما وقتي به خود آمد سريع درب ماشين را باز کرد و پايين پريد، سبحان فورا به دنبالش پياده شد و گفت:چي شد؟!
فرشته پر حرص و خشم به سويش چرخيد و گفت:حالم از آدمايي مثل تو بهم مي خوره! دوستي...هه!
سبحان حيرت زده به دنبالش دويد و بازويش را گرفت و گفت:صبر کن دختر کجا؟!
قبل از اينکه فرشته برايش براق شود و او را به باد حرف بگيرد دستي روي دست سبحان نشست و با خشم دستش را پس زد که سبحان بدون آنکه يادش بيايد او را کجا ديده گفت:به جا نميارم؟
کيان دستش را بلند کرد تا مشتي حواله اش کند که همايون مشتش را گرفت و به آرامي گفت:خودتو کنترل کن داداش!
فرشته ترسيده و شوک زده از حضور کيان و نکند باز سوء تفاهمي او را بگيرد از دلش...کناري ايستاد و تماشايشان کرد.کيان پر حرص و خشم رو به او که ترسيده در خود مچاله شده بود گفت:اين وقت غروب اينجا چه غلطي مي کردي؟
سبحان به سينه اش زد و گفت:هو باهاش درست حرف بزنا...
کيان پوزخندي زد و گفت:وگرنه شو نگفتي ...ادامه بده....
سبحان اخم درهم کشيد و غريد:دخلشو بگو تا برم پي کارم.
فرشته قدمي جلو گذاشت و در حالي که از قيافه درهم رفته و پر از خشم کيان ترسيده بود گفت:خواهش مي کنم تمومش کنين...
romangram.com | @romangram_com