#همه_سهم_دنیا_رو_ازم_بگیر_پارت_124
-تو اين گرما خدا کمک کنه.
-من برنامه دارم، دانشگاه ها که تعطيله، شبارو بيدار ميشينم و روزا مي خوابم اينجوري کمتر بهم فشار مياد.
فاطمه با خنده گفت:خفاش!
فرشته لبخند کمرنگي زد و شانه ايي بالا انداخت.جلوي در از هم خداحافظي کردند و هر کدام به خانه شان رفتند.
************************
هر دو پادر مشکي عربي شان را به سر کشيدند، زهرا با رضايت لبخندي به هر دو زد و رو به شاپور گفت:ساعت چند عزاداري شروع ميشه؟
شاپور آخرين دکمه ي لباس مشکي رنگش را بست و شانه را از جلوي آينه برداشت تا موهايش را مرتب کند، گفت:ساعت9، اگه آماده اين برين تو ماشين تا بيام.
زهرا رو به فرشته و فاطمه گفت:پس برين تا شاپورم بياد.
فرشته و فاطمه که بيرون رفتند فرشته پرسيد:مرتضي نمياد؟
-با کيان رفته، حالا کدوم هيئت نمي دونم.
فرشته آرزومندانه در دل دعا کرد که آنها را ببيند خصوصا مردي که دل برده بود و تمام 19 روز ماه رمضان را در غيبت بود و حالا ديدنش دل مي برد از اين دخترکي که متاسف بود از تمام رفتارهايي که جدايي هديه داده بود.
سوار ماشين که شدند شاپور در حياط را بست و سويچ را از جيب شلوار خاکستري براقش بيرون آورد و سوار ماشين شد و حرکت کرد....
پر اشک نگاهي به جمعيت انداخت که صداي گريه شان دل کباب مي کرد و او نگاهش در خيل اين جمعيت پي مردي بود که به آرامي سينه مي زد و دانه هاي اشک روي گونه اش از دور هم برقش چشم مي زد و امشب از آن شب هايي بود که از ته دل دعا مي کرد اين مرد تمام و کمال مال خودش شود...
مرتضي کنار گوشش گفت:اولين باره؟
کيان در ميان اشک هايي که براي امام علي (ع) مي ريخت لبخند زد و گفت:کار هر ساله، هيئت داريم، امشب برا اينکه گفتي بيا اومدم و گرنه دو شب ديگه بايد هيئت باشم.
مرتضي با لودگي گفت:پس قيافه ات غلط اندازه؟
لبخند غمناکش را دوباره تکرار کرد و گفت:حتما!
صداي مداح که همه را دعوت به نشستن مي کرد بلند شد.کيان و مرتضي کنار هم روي موکت خاکستري رنگ و رو رفته نشستند و سخنران بالاي منبر رفت تا حرف بزند.مرتضي کنار گوشش گفت:هنوز تصميم نگرفتي؟
کيان با انگشتانش دستي به صورتش که رد اشک هاي خشک شده اش باقي بود کشيد و گفت:مي خوام باز شانسمو امتحان کنم.
-شنيدم پسر يکي از دوستاي عمو شاپور خواستگارشه!
romangram.com | @romangram_com