#همه_سهم_دنیا_رو_ازم_بگیر_پارت_122
فاطمه سريع گفت:دوس داريم بشنويم.
خانم جان لبخند زد و انگار شوق جواني در او دميده بود با برقي در چشم و تني که انگار سرحال تر از دقايقي پيش بوده قصه اش را شروع کرد و از جواني پرشروشورش و عاشقي که سرانجامي نداشت و در آخر ازدواجي هر چند اجباري اما توام با عشق...سبحان با ليوان چاي به دست به آنها اضافه شد و قصه ي تکراري اما زيباي مادربزرگش را گوش داد.نزديک ساعت 12 که شد فاطمه به آرامي کنار گوش فرشته گفت:بريم؟
-ساعت چنده؟
-چيزي به 12 نمونده.
فرشته رو به خانم جان گفت:ما ديگه بايد بريم.
خانم جان اخم درهم کشيد و گفت:کجا؟ دختر جان شد تو يه بار ظهرو مهمان من باشي؟
سبحان بي خيال گفت:چرا نمي مونين؟
فاطمه محجوبانه گفت:من معذورم.بايد برم خونه.همسرم منتظره.
فرشته بلند شد وفاطمه پشت سرش او!
خانم جان گفت:توبمون فرشته.
سبحان با نگاهي به هردوو ديدن بي ميليشان گفت:چيکار داري خانم جون؟ حتما نمي تونن بمونن.
خانم جان ديگر اصراري نکرد و آنها با خداحافظي گرمي از ساختمان بيرون زدند.اما نرسيده به در حياط سبحان با عجله برايشان دست تکان داد و تقريبا با داد گفت:وايسين مي رسونمتون.
فاطمه نفس راحتي کشيد و گفت:تو اين گرما فرشته شد.
هر دو جلوي در به انتظار سبحان ايستادند.سبحان با همان زيرشلواري اسپرت مشکي رنگش و تيشرت آبي رنگش سوار بر ماشينش از پارکينگ بيرون آمد و جلوي در خانه آنها را سوار کرد.سبحان با دنده عقب از کوچه بيرون رفت و پرسيد:دقيقا کجا بايد برم؟
فرشته تند گفت:بهمني!
سبحان دوباره پرسيد:هردو؟
فاطمه با متانت هاي هميشگيش گفت:بله!
سبحان سر تکان داد و ضبطش را روشن کرد.صداي مازياد فلاحي که پخش شد فرشته ناخودآگاه لبخندزد.صداي آرام وبدون تنش مازيار فلاحي و آهنگ هايي که پر از حس خوب عشق بود باعث شد ذهنش برگردد به دوسال پيشي که پر از عشق بود، مراسم نامزدي خواهرش بود و آلما با کلک ساده و کوچکي او از باغ بيرون برد تا کيان را ببيند:
-چرا نميري وسط قر بدي؟
-بزار يکم شلوغتر بشه ميرم.الان حسش نيست.
romangram.com | @romangram_com