#همه_سهم_دنیا_رو_ازم_بگیر_پارت_113
بلند شد و ايستاد.آب از لباسش سرازير شد، به وضع خودش اشاره کرد و گفت:اينجوري بيام؟ تو برو ميشينم ساحل خشک شدم ميام.
-بابا بيا مهم ني.
-فاطي چرا لج مي کني برو منم ميام.اتفاقيم واسم نمي افته.
-خب پس...اگه کاري داشتي زنگ بزني مرتضي ها؟
-باشه بابا، خوبه مامان نشدي تو!
فاطمه خنده ي بانمکي کرد و گفت:خدا بخواد اونم ميشم...مواظب خودت باش دخترو.خداحافظ
فرشته لبخند زد دستش را تکان داد که با فاطمه رفت.خودش هم با احتياط که دوباره ليز نخورد از آب بيرون آمد.روي يکي از آلاچيق هاي سيماني و کوتاه نشست و به افق زل زد.با خودش زمزمه کرد:اينجور وقتا که دلتنگي بايد چيکار کرد؟
-گوشيتو بردار زنگ بزن بهش!
با تعجب به مردي نگاه کرد که با لبخند کمرنگي کنارش نشست.به آرامي گفت:شما؟!
-دوستتوديدم از اينجا اومد فک کردم تو هم بايد همين حوالي باشي که انگار حسم هنوز عين گذشته خوب کار مي کنه.
-فک کردم هنوز ناراحتي!
سبحان ابرويي بالا انداخت و گفت:من گفتم آشتي کردم؟
-اينجا چيکار مي کنين؟
-بلاخره من نفهميدم شما هستم يا تو.حداقل تکليفتو با خودت روشن کن دختر!
فرشته پوفي کشيد که سبحان گفت:منم آدم، دلتنگ ميشم، چه جايي بهتر از يه درياي آرومِ نزديک غروب؟
فرشته سرش را تکان داد و بخاطر خيسي لباسش خودش را جمع و جور کرد اما همين که نگاهش به پاچه ي بالا رفته اش افتاد دستپاچه و تند شلوارش را پايين کشيد و با صورتي سرخ شده گفت:ببخشين!
سبحان غرق شد در اين همه خواستن اين دخترک ريزه ميزه و صورت سرخ شده اش و امروز براي اولين بار حس کرد چيزي در قلبش تکان خورد.تک خندي زد و گفت:معذب نباش من چيزي نديدم.
همين حرف باعث شد فرشته سرخ تر شود.سبحان با ل*ذ*ت نگاهش کرد.امروز از آن روزهايي بود که انگار اصلا دلش نمي آمد اين ملوسک خجالتي را بيازارد.فرشته دستانش را درهم قفل کرد و به آرامي گفت:اينجا پاتوق منه.گاهي وقتا با دوستم ميام و بيشتر وقتا تنها.
-از چيزي دلگيري؟
-مگه ميشه زندگيت همش شادي و خنده باشه؟ يه جاهايم قراره کم آورد.
romangram.com | @romangram_com