#همه_سهم_دنیا_رو_ازم_بگیر_پارت_111


جلوي در پايگاه در يايي توقف کرد که ندا از ماشين پياده شد، کنار پنجره رو به کيان گفت:بازم ممنونم مهندس و شرمنده.

-دشمنتون، سلام برسونيد.

-حتما...خدانگهدار.

رو به فرشته که سعي مي کرد عادي باشد گفت:خداحافظ خانوم.

فرشته لبخند زد و گفت:خداحافظ

ندا رفت که کيان پايش را روي گاز گذاشت و از آنجا دور شد.به تلخي و خشم گفت:بهتر بلد نيستي جواب بدي نه؟

فرشته با کنايه گفت:به مهمونت که وظيفه ات بود برسونيش بر مي خورد؟

-ايشون همکار بودن، حالش خوب نبود فقط رسوندمش، درست نبود اين وقت تنها برگرده.

فرشته پوزخند زد وگفت:تو که راس ميگي.

کيان پوفي کشيد..اما...لبخند ناگهانيش را نتوانست مخفي کند.حسادت؟! اين فرشته بيخيال که تا چند ماه پيش شاخه شانه مي کشيد و تردش مي کرد امروز براي دختري که فقط قصدش رساندنش بود حسادت مي کرد؟ چشمانش برق زد...موزيانه گفت: خب انگار حق با توئه بايد براش آژانس بگيرم.

فرشته متعجب نگاهش کرد و گفت:الان اين لبخند برا چيه؟؟!

کيان لبخندش را گسترش داد و گفت:خوبي؟

-خدا شفات بده، انگار خيلي روت فشاره!

کيان با صدا خنديد، اما با يادآوري موضوعي دوباره جدي شد و گفت: ديگه اين وقت شب تنها نباش، آژانس بگير يا بگو يکي بياد دنبالت، هزار اتفاقه، خوشم نمياد تنهايي مياي...

همه ي حرفهايش به کنار، کلمه به کلمه اش به فنا اما" خوشم نمياد تنهايي مياي..." را نمي توانست ناديده بگيرد.دلش ضعف رفت براي اين خوشش نيامدهاي کيانش...لبخندش را پنهان کرد و آرام گفت:باشه.

جلوي خانه ي شاپور که توقف کرد، فرشته با لبخند گفت:متشکرم.

در را باز کرد که برود کيان نرم دست آزادش را گرفت .فرشته شوک زده به سويش چرخيد.صداي جريان خون را در تمام بدنش که انگار مي خواستند به سرعت به قلب برسند را در آن جوي هاي خون شنيد.کيان به آرامي گفت:ديگه اين وقت شب تنها نباش...زنگ بزن به خودم ميام اما تنها نرو.

فرشته مسخ شده سرش را تکان داد و گفت:باشه!

کيان با شست دستش پوست دستش را نوازش کرد و گفت:اون فقط يه کمک بود.

فرشته لبخند زد و به آرامي گفت:من تند رفتم.

romangram.com | @romangram_com