#همه_سهم_دنیا_رو_ازم_بگیر_پارت_104


تماس را قطع کرد.الان احساس بهتري داشت.خيلي بهتر...تلافي يک ساعت معطي، او هم بايد تنبيه مي شد.بازي پوکر را روي کامپيوترش فعال کرد و بي خيال گذر زمان و دختري که نااميد به در اتاقش خيره شده بود بازي کرد.طولي نکشيد که زنگ تلفن اتاقش باعث شد اخم کند.گوشي را برداشت و گفت:بله؟

-يک ساعت گذشته خانوم عظيمي بيان؟

پوفي کشيد و گفت:بگين بيان.

گوشي را گذاشت و بازي را بست و مقتدرانه به صندليش تکيه داد و زل زد به در که، در با صداي آرامي باز شد و دختري با پوشش سرمه ايي در حالي که پوشه ي نارنجي رنگي را زير ب*غ*ل زده بود داخل شد.قدم تند کرد و جلوي کيان ايستاد و سلام کرد.کيان با دقت سر تا پايش را نگاه کرد و زير لب گفت:امتياز منفي اول خيلي کمرو و خجالتيه.

با جديت گفت:بفرمايين بشينين خانوم.

دختر جوان روبرويش نشست که کيان گفت:فکر نمي کنين وقت شناس بودن تو اصول کاري خيلي مهمه؟

دختر جوان سر بلند کرد و به آرامي گفت:ببخشين تورو خدا، استاد بهبهاني کار داشتن مجبور شدم بمونم، ايشون گفتن بابت تاخيرم زنگ مي زنن بهتون.

-کسي به من زنگ نزده خانوم، فقط لطف کنين از اين به بعد سر وقت بياين، آن تايم بودن ضروري ترين چيزيه که برام اهميت داره، حداقل براي نمره ي کارآموزي که لازم دارين بهتره اصول اين شرکت رو ياد بگيرين.

-بله، خواهش مي کنم امروزو ناديده بگيرين، از اين به بعد سعي مي کنم سر وقت بيام.

-نه خانوم سعي نمي خوام، بايد سر وقت بياين.

دخترک با عجله گفت:بله، حتما..فقط من از کي شروع کنم؟

-از فردا، اينجا دو شيفته شما فقط همون صبح ها بياين، اگه کلاس دارين مي تونين شيفت کاريتونو عوض کنين،مهندس فرجاد اتاق ب*غ*لي من هستن، دفتر کار شما کار ايشونه، و ايشون متقبل شدن کار رو يادتون بدن، هر مشکلي دارين ازشون بپرسين.

بلاخره لبخندي روي لب هاي دخترک نشست.شاد گفت:خيلي ممنونم مهندس صالحي.

-کمکي نکردم در خواست استاد عزيزم بودن وگرنه نيروي کار اين شرکت تامين شده.

گرد غم نشست بر صورتش و اين کيان امروز اصلا مهربان نبود.دخترک سر به زير انداخت و گفت:بله متوجه ام.

کيان نگاهي به ساعت انداخت و گفت:مي تونين برين فقط ساعت 8 صبح فردا شرکت باشين و هر روز تو دفتري که منشي دارن ساعت ورود و خروجتونو يادداشت کنيد.

دخترک بلند شد و گفت:بله، فقط نمي خواستين کاراي منو ببينين؟

-حرفاي استاد حکمه.

دخترک سري تکان داد با اجازه ايي گفت و به آرامي يک سايه از اتاق خارج شد.کيان پوفي کشيد و گفت:خوبه دادم فرجاد، اصلا حوصله شو نداشتم.

بلند شد کت خاکستري تيره اش را پوشيد و از اتاق بيرون رفت و رو به منشي گفت:خانوم باقري من ميرم يه ساعت ديگه ميام.

romangram.com | @romangram_com