#هم_قفس_پارت_98
حالا که راضی شده بود نباید فرصت رو از دست می دادم.جلوی ساختمون پارک کردم و با ستاره بالا رفتیم.توی مطب زیاد شلوغ نبود،رفتم جلو و آهسته توی گوش منشی گفتم:
_اورژانسی،فقط خواهش می کنم بی سروصدا.
منشی نگاهی به من و نگاهی به سر تا پای ستاره که محو تماشای بیماران بود کرد و از جاش بلند شدو توی اتاق دکتر رفت.چند لحظه بعد با چندتا مریض اومد بیرون و بهم اشاره کرد که تنهایی برم تو.با دکتر دست دادم و خودم رو معذفی کردم،بدون این که بشینم خلاصه ای از ماجرا رو برای دکتر تعریف کردم.
_احتمالا دچار روان آشفتگی شده،ترس،گم شدن توی زمان و مکان،عرق کردن و...که طبق گفته های شما توی بیمار دیده می شه.فعلا باید بستری بشه،باید ازش آزمایش بگیریم.خودش اینجاست؟
_بله،بیرون نشسته،الان میارمش.
_نه،خودم می رم دنبالش،ممکنه به حرف شما گوش نکنه و دچار حمله بشه.اون موقع کار من خیلی مشکل می شه.
با آقای دکتر از توی اتاق بیرون اومدیم.با اشاره چشم ستاره رو بهش نشون دادم.ستاره روی صندلی نشسته بود و سرش رو توی دستهاش گرفته بود.دکتر جلوی پاش دو زانو نشست،ستاره سرش رو بالا آورد و دکتر رو نگاه کرد.
_سلام.
romangram.com | @romangram_com