#هم_قفس_پارت_90


یه لحظه ماتم برد،زود خودمو جمع و جور کردم و گفتم:

_هر چی نگاه کردم ندیدمت.

_همونجا بودم.چطور ندیدی؟داشتم از کتک خوردن تو لذت می بردم.نمی دونی چه احساس خوب داشتم که به جون هم افتاده بودین.

ستاره این وگفت ورفت.باورم نمی شدکه این حرف هارو از دهن ستاره شنیده باشم.وقتی مهرداد اومد هنوز داشتم هاج و واج به نقطه ای نگاه می کردم که ستاره از نظرم دور شده بود.....

سریع نامه بعدی رو برداشتم،کار خاصی نداشتم که به خاطرش معطل کنم،اما نه،بهتر بود یه دوش می گرفتم برای آرامش اعصابم خوب بود.یه دوش آب گرم و یک لیوان بزرگ قهوه حسابی سرحالم کرد، نشستم روی راحتی و نامه بعدی رو برداشتم.

هم قفس من،همراز شب های تنهاییم سلام؛

ساعت از یک نیمه شب هم گذشته ولی من هنوز بیدارم تا برای تو بنویسم.فصل پایانی زندگیم،فصل غم و اندوه و تنهاییم،پایانی که هیچ وقت سر آغازی نداره.درد عظیمی که سراسر وجودم رو گرفته،تمام باورها و بودنم رو تسخیرو تمام یادگیری های ذهنی ام رو مختل کرده وصف ناپذیره...

ای کاش می توانستم خون رگان خود را من قطره قطره قطره بگیرم تا باورم کنند....


romangram.com | @romangram_com