#هم_قفس_پارت_88


یه روز که با مهرداد می رفتیم دانشگاه دیدیم نزدیکی های دانشگاه دعوا شده،یه مشت آدم هم جمع شده و تماشا می کردن.حدس زدم که سروصدا باید به ستاره مربوط باشه. چیز غیرعادی نبود.بهروز چند وقت یه باراونجا دادوبیداد راه می انداخت.ماشین روهمون جا پارک کردم و دویدم جلو،مهرداد طبق معمول از توی ماشین جم نخورد،وقتی رسیدم وسط معرکه دیدم بهروز می گه:

_تو غلط کردی،یه روز می گی می خوام یه روز می گی نمی خوام،مگه شهر هرته؟پدرت رو در میارم،من تو محل آبرو دارم.من و ول کنی دیگه کی میاد بگیرتت بدبخت،تو که دیگه چیزی برای عرضه نداری،کاش قلم پام می شکست و نمی اومدم خواستگاریت.حالا که کارازکار گذشته نمی ذارم هرغلطی دلت خواست بکنی،می کشمت،آهای مردم،شماها شاهدباشید که این دختره بی حیا چه بلایی سر من آورد.

یکی،دوتا از مردا سعی کردن آرومش کنن وجلوشوگرفته بودن تا به ستاره حمله نکنه،من ستاره رو ندیدم فکر کردم حتما خودشولای جمعیت قایم کرده،رفتم جلو آروم به بهروز گفتم:

_آروم باش ،خوبیت نداره.

هولم داد یه طرف و گفت:

_تو چی می گی مرتیکه؟کاسه داغ تر از آش شدی؟نکنه داری این وسط سنگ خودتو به سینه می زنی؟

_چی می گی؟آروم باش،زشته،اینجا محل تحصیل ستاره اس،همه می بینن.

_ببینم،تو اسم اونو ازکجا می دونی حروم لقمه؟


romangram.com | @romangram_com