#هم_قفس_پارت_317

_زیاد حساسیت نداره،خودش نخواست که عکس هارو از بین ببرم،فقط همه رو از جلوی چشمش جمع کرد،می گه بالاخره اون روزا هم مرحله ای از زندگیش بوده.درسته که به شکست رسیده ولی وجود داشته،می گه به فرض که عکس هاو فیلم ها رو نابود کنم،از توی قلبم که نمی تونم بریزمشون بیرون،اوایل که عکس ها رو جمع کرد و فرستاد بایگانی،ولی از وقتی که از آمریکا برگشتهیکی،دو بار دور هم نشستیم و عکس ها رو دیدیم.مثل این که کاملا ستاره رو فراموش کرده چون عین خیالش نبود.

مشغول صحبت کردن بودیم که افشین اومد.دلم بدجوری براش تنگ شده بود.با دیدنش لبخند زدم و یه لبخند مصنوعی تحویلم داد،به نظرم از یه چیزی ناراحت بود.از دیدن من اصلا تعجب نکرد ولی من از اینکه پیش ما نشست تعجب کردم.رویا رفت تا براش چایی بریزه.گفتم:

_یه چیزی بپرسم؟

سرش رو تکون داد.

_چرا ناراحتی؟چیزی شده؟

_چیز مهمی نیست،یه مدته دارم می رم دنبال کار،پیدا نمی شه،کلافه ام کرده،خیلی سخته،از صبح تا شب مجبورم توی این ترافیک این در و اون در بزنم.

_خب از پدرت کمک بگیر.

_می خوام خودم انجامش بدم،این جوری راحت ترم،همیشه که نمی شه آدم کاراشو بندازه گردن دیگران.امروز یه کار خوب پیدا کردم.خدا کنه قبولم کنن.

_امید داشته باش.

romangram.com | @romangram_com