#هم_قفس_پارت_277

_فکر می کنی!آدمی که بخواد موفق بشه هر جایی که باشه موفق می شه،اینا همه اش بهانه اس،یکی،دوبار همون اوایل درسم تصمیم گرفتم برم خارج از کشور،یکی،دوتا دانشگاه هم با بدبختی پذیرش گرفتم ولی منصرف شدم و همین جا موندم.

سر راه برای نهار غذا گرفتم،تا ظهر فرصت زیادی نداشتم و من خسته تر از اون بودم که بخوام دو،سه ساعت توی آشپزخونه وقت صرف کنم.سپیده خیلی خونگرم بود.زودتر از اون چیزی که فکرش رو کنم با هم صمیمی شدیم.خوشحال بودم چون یه دوست خوب پیدا کردم.رابطه دوستانه ام با سپیده منجر می شد بیشتر افشین رو ببینم و بتونم سر فرصت مناسب رابطه ام رو باهاش بهترکنم.باید بهش کمک می کردم،نمی گم که ازش خوشم نمی اومد،نه،ولی مهم تر از علاقه ام به افشین این بود که سعی کنم از اون حالت بیارمش بیرون.سپیده اصلا تعارفی نبود و این موضوع کار من و راحت کرد.خودش کارهای خودش رو می کرد،وقتی رسیدیم خونه من رفتم توی آشپزخونه سپیده بچه اش رو توی اتاق خوابوند.وقتی برگشت من میز رو چیده بودم.

_ای کاش بعداز این که بخوابونیش،بهش غذا می دادی.

_وقتی بیدار شد می خوره.آریا با غذا تعارف نداره،مطمئن باش اگه گشنه اش بود نمی خوابید.

_نمی خوری؟

سپیده نشست پشت میز و دوتایی مشغول شدیم.

_خونه بامزه ای داری.

_زیاد دوستش ندارم.

_چرا؟

romangram.com | @romangram_com