#هم_قفس_پارت_196
_این اصلا برای من مهم نیست لادن.مگه ما چی بودیم؟یا چی هستیم؟همه مون از یه جا اومدیم و به یه جا هم می ریم.من،ستاره رو خیلی دوست دارم،نگاهش کن!ببین چقدر رویایی و دلفریبه!لادن به سمت نگاه من چرخید و همون طور که ستاره رو که از خوشحالی توی پوستش نمی گنجید بین چندتا خانوم و آقا می خندید نگاه می کرد گفت:
_معذرت می خوام افشین ولی من اصلا احساس خوبی ندارم،امیدوارم که چیزی نباشه،شاید به خاطر اینه که مدتی ازت خوشم می اومد دچار این احساس شدم،در هر صورت امیدوارم زندگی خوبی داشته باشین.
حرف های لادن اصلا برام مهم نبود،نمی خواستم به خاطر احساس اون،شب قشنگم رو خراب کنم.یکی دوساعت از نیمه شب گذشته بود که من و ستاره از جمع مهمونا که هنوز مهمونی رو ترک نکرده بودن جدا شدیم و رفتیم تا مهرداد رو برسونیم.بردن مهرداد بهونه بود،در اصل می خواستیم یکی دو ساعتی دوتایی توی شهر بچرخیم،اون شب موقع برگشت ستاره گفت:
_افشین،لادن از تو خوشش میاد،نه؟
_چطور مگه؟
_آخه امشب مثل همیشه سر حال نبود،زیاد با کسی شوخی نمی کرد،منتظر فرصت بود تا من و تو از هم جدا بشیم و بیاد با تو خلوت کنه،وقتی رویاجون من و برد پیش دوستاش به تو چی می گفت؟
_هیچی،فقط تبریک گفت،بعدش هم یه ذره راجع به زندگی مشترک متلک پروند.
_همین؟
romangram.com | @romangram_com