#هم_قفس_پارت_194
عشق ما به حقیقت رسیده بود،عشقی که سال ها بود در حسرتش سوخته بودم،لحظاتی که سالها بود انتظارش رو کشیده بودم و حرف هایی که آرزوم بود از دهن ستاره بشنوم،همه اش حقیقی بود،گاهی وقتا فکر می کنم تمام اینا رو خواب دیدم ولی تمام اون روز واقعی بود.
صبح دوتایی رفتیم پایین که صبحونه بخوریم.رویاجون پشت میز ناهارخوری نشسته بود،وقتی مارو دید جیغی از خوشحالی کشیدوصورت هامون رو بوسید.
_بالاخره بیدار شدین؟دیشب وقتی اومدیم ماشینت رو دیدم فهمیدم که زودتر از ما رسیدید.هوشنگ خیلی دوست داشت قبل از این که بره کارخونه شما رو ببینه ولی شماها خواب بودید.ستاره جون دوست داشتم وقتی برای اولین بار میای این جا خودم ازت استقبال کنم.
ستاره لبخندی زد و گفت:
_ایرادی نداره،افشین به جای شما این کارو کرد.
هر سه خندیدیم و دور هم صبحونه مفصلی خوردیم،بعدش یه کمی توی باغ قدم زدیم و من ستاره رو بردم خونه شون.نمی تونستیم زیاد پیش هم بمونیم،آقای حکمت همون طور که گفته بود ناراحتی قلبی داشت و نباید توی خونه تنها می موند.دو هفته عین برق و باد گذشت،توی اون دو هفته من و ستاره بدجوری در گیر آماده کردن مراسم نامزدی بودیم.
اون شب یکی از بهترین روزای زندگیمون بود،ستاره پیرهن صورتی کم رنگی پوشیده بودو موهاش رو خیلی زیبا پشت سرش جمع کرده بود،یه حلقه گل ظریف هم بسته بود به بازوش،واقعا دیدنی شده بود.هنوز عکس های اون شب رو دارم،نمی تونم بگم از دیدنشون چه حالی بهم دست می ده.یه احساس گنگ پیدا می کنم بین هستی و فنا،که بندبند وجودم و به آتیش می کشونه و نابودم می کنه.
جشن نامزدی رو توی خونه ما گرفتیم.ستاره پدربزرگش مهمون زیادی نداشتن ولی رویاجون تقریبا تمام فامیل و دوستاش رو دعوت کرده بود.اون شبلادن هم دعوت بود،خیلی سرحالو خوشحال به نظر می رسید یا شاید این طوری نشون می داد!وقتی ستاره رو عده ای از خانوما بردن توی جمع خودشون لادن اومد پیش من.
romangram.com | @romangram_com