#هم_قفس_پارت_181

_پدر،مشب فرصت دارید تا یه کمی باهاتون حرف بزنم؟

_درباره؟

_همین طوری نمی تونم بگم،یه کمی مقدمه لازم داره.

_بسیار خب،نیم ساعت دیگه توی کتابخونه منتظرتم.خیلی کار دارم.نیم ساعته حرفت رو باید تموم کنی.

_بله پدر.

پدر رفت و من از پشت نگاهش کردم،مثل همیشه عصا قورت داده و سیخ راه می رفت.با قدم های محکم و استوار،انگار که به زمین زیر پاش هم فخر می فروخت.طوری برای من فرصت تعیین کرده بودکهانگار ارباب رجوعم.خودم رو از این افکار بی سرو ته بیرون کشیدم.بالاخره هر چی که بود پدرم بود و احترامش واجب،نمی تونستم بدون اجازه اون ازدواج کنم،درسته که ستاره رو به حد پرستش دوست داشتم ولی اگه پدرم مخالفت می کرد باهاش ازدواج نمی کردم،نهایت سعی خودم رو می کردم که راضی بشه.

توی اون نیم ساعت تمام حرف هایی که باید به پدر بزنم مرور کردم.چه جوری حرف بزنم؟از کجا شروع کنم؟به کجا ختم کنم؟گرچه صحبت با پدر هیچ موقع روی برنامه پیش نمی رفت گاهی وقتا سوال هایی می کرد که هیچ موقع به مغزم خطور نمی کرد.درنتیجه نقشه کشیدن بی فایده بود،باید خودم رو برای هر سوالی آماده می کردم.وقتی که رفتم توی کتابخونه پدر هنوز نیومده بود.روی مبل نشستم و منتظرش شدم.ده دقیقه بعد اومد،از جام بلند شدم.

_بشین و شروع کن.

نشستم،پدر روبروم روی راحتی نشست و پیپش رو روشن کردفمثل همیشه یک پاش رو انداخته بود روی پای دیگه شو یکی از ابروهاشو داده بود بالا،این حالت پدر منو یاد زمانی می نداخت که کارنامه ام رو با ترس و لرز بهش نشون می دادم.دوباره همون استرس افتاد به جونم.سعی کردم به حالتش توجه نکنم و محکم،مثل یه مرد حرفم رو بزنم.

romangram.com | @romangram_com