#هم_قفس_پارت_175

_تورو خدا برو افشین،می خوام تنها باشم،خواهش می کنم برو.

_می خوای بهت آرامبخش بدم؟

_خوردم،تو فقط برو بیرون.

بلند شدم واز اتاق بیرون اومدم و در اتاق رو بستم.اعصابم خورد بود،یعنی چی شده بود؟چرا ستاره یکهو دگرگون شده بود؟اون شب خیلی برام سخت گذشت.تا صبخ چراغ خواب اتاق ستاره روشن بود.یکی دو روز آخر سفرمون هم ستاره گرفته و پکر بود.هر کاری می کردم بهم چیزی نمی گفت،منم گذاشتم که به حال خودش باشه.شب آخر همه زودتر از معمول خوابیدن ولی من فکرم مشغول تر از این حرف ها بود که راحت خوابم ببره.برای همین تا نیمه شب روی تراس نشستم و فکر کردموفردا چه اتفاقی می افتاد؟چه جوری می تونستم از ستاره جدا بشم؟خصوصا که توی اون روزای آخر ستاره طبیعی نبود،پژمرده شده بود.بالاخره کی التهاب و نگرانیم تمون می شد؟طاقت نیاوردم،رفتم سراغ ستاره،چراغ خوابش خاموش بود.آهسته در زدم،فکر می کردم خوابه ولی صدایی آهسته به من اجازه ورود داد.وقتی رفتم توی اتاق،مهتاب اتاق رو کاملا روشن کرده بود،دیدم ستاره کنار پنجره ایستاده همون طوری که دستاش و زده بود بغلش به بیرون نگاه می کرد.

_بیا تو .

در اتاق رو بستم و چراغ خواب رو روشن کردم،بعد رفتم روی راحتی نشستم.دوتایی به بیرون خیره شدیم.ستاره بعداز چند لحظه بدون اینکه نگاهم کنه گفت:

_افشین من به تو جواب مثبت می دم.

در یک لحظه تمام خطوط افکارم به هم گره خورد،گره کور،چند ثانیه ای طول کشید تا مغزم بازتاب حرف ستاره رو درک کنه.

_حالا که فکر می کنم می بینم وقتی برگردیم تهران دوری تو برام سخته،متاسفانه بهت بدجوری عادت کردم افشین.

romangram.com | @romangram_com