#هم_قفس_پارت_165
_چیزی از تصادف یادت میاد؟
_نه،من اون موقع فقط یک سالم بوده،تو بغل مادرم بودم که فوت کرد.
_خیلی سخته،الان با پدرت تنها زندگی می کنی؟
_نه،پدرم دو سال بعداز فوت مادرم ازدواج کرد،یه خواهروبرادرهم دارم که از ازدواج دوم پدرم هستن،ارژنگ و سپیده،هردوتاشون آمریکا زندگی می کنن.
ستاره منقلب شد و دستاش آشکارا شروع به لرزیدن کرد.
_چطور پدرت راضی شد که بعداز مادرت ازدواج کنه؟کدوم زن احمقی راضی شده که زن پدرت بشه؟تو چه جوری این بچه ها رو خواهر رو برادر خودت می دونی؟تو کار پدرت رو تایید می کنی؟آره؟
فهمیدم که دوباره یه اتفاق ساده باعث شده تا ستاره دگرگون بشه.باید از اون حالت می آوردمش بیرون.
_نه،حق داری،پدرم نباید مادرم رو فراموش و یه زن دیگه رو می آورد توی خونه اش،جدی رویا جون چه جوری حاضر شد زن پدرم بشه؟
بعد قیافه ای متفکرانه به خودم گرفتم و به زمین خیره شدم.ستاره دستشو گذاشت روی شونه ام.
romangram.com | @romangram_com