#هم_قفس_پارت_159
_افشین اگه خسته شدی یه کمی کنار جاده نگه دارو استراحت کن.
_می خوای برات تخمه مغز کنم؟
_صدای ضبط ناراحتت نمی کنه؟
_تشنه ات نیست؟
_می خوای برات میوه پوست کنم؟...
اون چهار ساعت توی جاده کندوان،با اون همه منظره زیبا،در حالی که کسی که با تمام وجودم دوستش داشتم کنارم بود چه لذتی داشت!!
غروب بود که رسیدیم،آسمون خیلی زیبا شده بود،نارنجی رنگ بود و پرده ای ازابرهای سیاه رگه رگه روی خورشید روگرفته بود،فوق العاده زیبا بود.آقا حیدردر رو برامون بازکردوما واردمحوطه شدیم.ستاره به محض این که پیاده شدشروع کرد به تماشا.کلید ویلا روازآقا حیدرگرفتم ودادم دست مهرداد که آقای حکمت روببره تو،ستاره روی تاب گوشه ی حیاط نشسته بودوبه اطرافش نگاه می کرد.توی حیاط ویلا غیر از ویلای ما سه،چهار تا ویلای دیگه هم هست که مال دوست های پدرمه.
_از اینجا خوشت اومده؟
_خیلی قشنگه،حیاط سنگفرش شده،درخت های پرتقال و نارنج که عطرشون تمام فضا رو پر کرده،فوق العاده اس.
romangram.com | @romangram_com