#هم_قفس_پارت_155
_باشه،فقط روی سنگ ها می شینیم،تازه توی ویلا یه تراس هست که روبروش دریاست،شب ها می تونیم اونجا بشینیم و حرف بزنیم،شعر بخونیم،به آینده فکر کنیم،چطوره؟
_خیلی خوبه.
اون روز منو ستاره کلی با هم حرف زدیم،تمام چیزای که توی دلم بود بهش گفتم،حرف هایی که بارها و بارها جمله بندی هاش رو عوض کرده بودم و ستاره رو تجسم می کردم که در مقابل حرف هام چه رفلکسی نشون میده.چه روز قشنگی بود!چقدر خوش بودیم!غافل از این که آینده چه حوادث شومی برام رقم زده بود.
%%%%%%
نفس عمیقی کشیدم و نامه رو گذاشتم کنار،تقریبا شب شده بود،آخرین نامه افشین هنوز مونده بود،بلند شدم و روبروی آینه ایستادم،پیش خودم فکر کردم که حتما ستاره خیلی خوشگل بوده که افشین بارها و بارها توی نامه اش ازش تعریف کرده.چشم های پر فروغ ستاره،اندام کشیده و زیباش،پوست سفیدو چشم های عسلیش،موهای خرمایی و بلندش،حتما خلی جذاب بوده،ناخودآگاه حسودیم شد.
توی آینه به خودم دقیق شدم،از وقتی که بینیم رو عمل کرده بودم صورتم قشنگ تر شده بود.این رو تمام همکارام می گفتن،ولی خیره کننده نبودم،یه دختر ساده با ابروهای کشیده و چشم ای نسبتا درشت و لبهای گوشتی،پدرم عاشق موهای بلند بود،می گفت زیبایی یه دختر به موهاشه،برای همین هیچ وقت نذاشت موهام رو کوتاه کنم و همیشه موهام تا پایین کمرم بود،لخت و مشکی،پوست صورتم گندومگون بود ولی ای کاش سفید بودم،حتما افشین از دخترای سفید رو خوشش میاد.
پیراهنم رو از پشت گرفتم و لباس رو به تنم چسبوندم،به نظرم خیلی استخونی اومد.کاش یه ذره چاق بشم!شونه هام رو بالا انداختم و به خودم گفتم:
_که چی بشه؟به چی می خوای برسی؟هفته دیگه خونه رو تخلیه می کنی و این داستان برای همیشه تموم می شه.شاید وقتی سی،چهل ساله شدی یه روز اتفاقی افشین رو ببینی،که اون موقع هم هیچ احتیاجی به این کاشکی ها نیست.
ناخودآگاه چهره ام در هم رفت و با صدایی که شبیه ناله بود گفتم:
romangram.com | @romangram_com