#هم_قفس_پارت_153
سه تایی رفتیم پایین و دور هم چایی خوردیم.یک ساعتی حرف زدیم و بعدش با مهرداد اومدیم بالا که بخوابیم.ولی خواب کجا بود؟تا صبح توی رختخواب حرف زدیم،زندگی عوض شده بودو از ناامیدی بوی امید گرفته بود.ساعت چهار،پنج صبح بود که مهرداد خوابش برد ولی من فقط به ساعت نگاه می کردم،هیجان زیادی داشتم،شوق به دست آوردن ستاره باعث شده بود که از تپش قلب خوابم نبره.دلم می خواست عقربه ها دنبال هم بدوئن و من خودم رو به میعادگاه برسونم.کم مونده بود برای دیدن ستاره از زندگی ساقط بشم.یه چیزایی درباره انرژی درونی شنیده بودم،سعی کردم تمام انرژیم رو جمع کنم و از چشم هام منتقل کنم به عقربه های ساعت که سریع تر حرکت کنن،کار بیهوده ای بود،نه تنها هیچ اتفاق خاصی نیفتاد بلکه چشم هام اون قدر خسته شد که خوابم برد.
سروصدای علی آقا و صدای فشار آب منو از خواب بیدار کرد.بلند شدم و از پنجره بیرون رو نگاه کردم،هوا خیلی گرم شده بودو علی آقا دریچه های آب استخر رو باز کرده بود،از حالت منگی بیرون اومدم و ساعت رو نگاه کردم.هشت و نیم صبح بود.مهرداد رو به زحمت از تختخواب بیرون کشیدم وبعداز خوردن یه صبحونه مفصل از خونه بیرون زدیم.خاطرات روز گذشته رو توی ذهنم مرور کردم،فکر می کردم خواب دیدم ولی وجود مهردادوصحبت هایی که درباره منو ستاره می کردباعث شد بدونم همه اتفاق های دیروز واقعی بوده،طاقت نیاوردم،اول از همه یکراست رفتم آسایشگاه سوئیچ رو به مهرداد دادم که بره دنبال آقای حکمت.وقتی ستاره منو با یه دسته گل بزرگ و زیبا دیدخیلی خوشحال شد.گل ها رو از دستم گرفت و توی گلدون گذاشت.
_افشین میای بریم تو محوطه قدم بزنیم؟
_بریم.
با ستاره توی محوطه رفتیم.دیگه از زندگی چی می خواستم؟ستاره رو داشتم با یه دنیا عشق،همه چی عالی بود،دیگه چی می تونست ناراحتن کنه؟زندگی قشنگ تر از این نمی شه.
_ستاره دوست داری بعداز اینکه مرخص شدی بریم شمال؟
_عالیه!من عاشق دریام.
_می دونم،یه بار بهم گفته بودی،پدرجون هم باهامون میاد،اگه دوست داشته باشی مهرداد رو هم با خودمون می بریم.
_مهرداد؟...باشه،اونم می دونه که من این جام؟
romangram.com | @romangram_com