#هم_قفس_پارت_146
_برای من مهمه،من دلم نمی خواد بچه ها پشت سرت حرف بزنن و مسخره ات کنن.تو دوست های خیلی خوبی می تونی داشته باشی.
_تورو خدا بس کن،اصلا حوصله این حرف ها رو ندارم،من نمی دونم شماها چرا گیر دادین به رابطه منو مهرداد؟پاشو بریم شام بخوریم.
نرگس اون شب میز رو خیلی تزئین کرده بود.به خاطر مهمون های من،ازش تشکر کردم و گفتم بره،منو مهرداد خودمون بعدا میز رو جمع می کنیم.نرگس که رفت سه تایی دور میز نشستیم و در سکوت مشغول خوردن شام شدیم.نه من جلوی شکمم رو گرفتم نه لادن که گفته بود رژیم داره.راستش تو هوای آزاد ناخودآگاه گشنه ام شد،با این که تا خرخره شام خورده بودم ولی اون روز اون قدر هیجان زده شده بودم که اشتهام چند برابر شده بود.تقریبا غذا خوردنمون داشت تموم می شد که لادن از مهرداد پرسید:
_چی شده مهرداد؟حرف نمی زنی؟خلع صلاح شدی؟
_نه،دارم شام می خورم.
_امتحان ها چطور بود انیشتن،همه رو پاس کردی؟
_آره.
_چندتا بیست گرفتی؟پدرت قول داده بفرستت اردو؟
romangram.com | @romangram_com